رنگ خود رنگ است چه گلگونه و چه نيلگون * قيد خود قيد است چه چوبينه و چه زرنگار
اين تعين حاجب است ار « 1 » دانش است ار ابلهى * بار بار آمد چه خاك ره چه در شاهوار
خاطر اندر كار واماند چو بسيار است قيد * اشتر اندر ره فرو افتد چو سنگين است بار
تا فنا از خود نگردى كى شوى باقى به دوست * حبه تا فانى نگردد كى برآرد برگ و بار
عود حر نار خواهد تا از او خيزد بخور * بحر تف مهر بيند تا از او خيزد بخار
فديت اسمعيل از آن يابد كه سر بنهد به تيغ * جنت ابراهيم از آن بيند كه تن بدهد به نار
گشت موسى حكمران قوم از آفات تيه * رفت عيسى بر فراز چرخ از بالاى دار
اصل اخلاص است و بىاخلاص زشت آمد « 2 » عمل * چون ندارى گوش چه زينت كنى از گوشوار
چيست اخلاص آن خلاصى يافتن از فكر غير * صافى و خالص شدن از رنگهاى مستعار
ريشهها بايد كشيد از خاك آنگه بذر كشت * هرچه باشد باش گو آن ريشه از گل يا ز خار
هر تعين با تعين در جدال است و نبرد * چونكه مطلق گشت شد با هر تعين سازگار
دل بود چون كعبه و اصنام خواهشهاى او * هان از اين اصنام پيغمبر صفت بركش دمار
كسر آن اصنام احمد كرد بر دست على * تا بدانى جز ز دست حق نيايد هيچ كار
والى مطلق ، شه بر حق ، امير المؤمنين * نور بخش هفت و نه ، زينت ده هشت و چهار
والد سبطين و فيروزى ده بدر و حنين * آن على عالى اعلى ، ولى كردگار
ز آن پيمبر بوترابش داد در گيتى لقب * تا شود بر چرخ هر كو بر درش شد خاكسار
هامش
( 1 ) . در متن : ( از ) .
( 2 ) . در گلشن وصال ، ص 159 : ( آيد ) .