نواب گيتى ستانى فرمود كه نامرد باشم اگر تو را به خون للهام سياست نكنم .
اما چون الوند با سپاه روم داخل « 1 » بغداد شدند [ 47 ] بايرك سلطان با مردمش بر آن سپاه نظر كرده واهمهناك گرديدند . پس پاشا [ يا ] ن به پاى حصار رسيدند پيغام دادند از براى بايرك سلطان كه برخاسته به خدمت بيا و الا خود مىدانى .
بايرك سلطان در جواب گفت كه بغداد از نواب خاقان سليمانشان است و مرا حد آن نيست كه ولايت او را به كسى توانم داد . حال شما به جنگ آن شهريار مىرويد اگر در جنگ به او كارى ساختيد تمام عالم از شماست و الا خاقان سليمانشان ، روم را هم از شما خواهد گرفت . پس الحال راهى در پيش داريد روانه شويد و بعد از مراجعت آنچه بفرمائيد چنان خواهم كرد .
چون پيغام به مصطفى پادشاه سردار روم رسيد ؛ دانست كه راست مىگويد ، اگر جنگ كنند و بغداد را بگيرند ، اوقات عبثى صرف نمودهاند كه ديگر به آذربايجان نمىتوانند رفت .
بار ديگر الوند پيغام فرستاد كه به هر حال اگر خود نمىآئى جمعى از سپاه خود را با ما همراه كن .
ديگر بايرك سلطان پيغام داد كه شما با اين همه سپاه مىرويد كه با دوازده هزار نفر قزلباش جنگ كنيد ، گويا اين قليل سپاه ما همراه شما نباشد .
چون پيغام رسيد ، مصطفى سلطان فرمود كه كوچ كردند و انتقام را به وقت ديگر انداختند و به جانب همدان روانه گرديدند . چون به امامزاده سهل على رسيدند ؛ نواب خاقان سليمانشان در سلطانيه نزول اجلال داشتند .
اما چون الوند به بغداد رسيده بود ، كس فرستاد به نزد سلطان مراد كه تو نيز سپاه خود را برداشته روانهء اين صوب شويد و وعده در همدان است .
پس سلطان مراد او « 2 » نيز فرمود كه اسفندرياربيگ توپخانه را پيشتر برداشته
هامش
( 1 ) - ( داخل حوالى بغداد ) .
( 2 ) - ظ : « او » زايد است .