من ميگشتند « 1 » و دنبال مىجنبانيدند [ و قرصى آوردند پيش من نهادند « 2 » ] .
از احمد بن ابى الحوارى حكايت كنند كه گفت ابن سمّاك نالنده شد ، دليل ويرا فرا گرفتيم ، بطبيبى ترسا برديم تا او را ببيند چون ميان حيره و كوفه رسيديم مردى پيش ما آمد « 3 » نيكوروى ، پاكيزه جامه ، خوشبوى گفت كجا مىرويد قصّهء ويرا بگفتم « 4 » گفت [ اى ] سبحان اللّه بدشمن خداى استعانت خواهند بر ولىّ خداى « 5 » [ اين دليل ] بر زمين زنيد « 6 » و با نزديك ابن السمّاك « 7 » شويد و [ ويرا ] بگوئيد كه دست بر آنجا نه كه درد مىكند « 8 » و بگو و بالحقّ انزلناه و بالحقّ نزل و از چشم ما ناپيدا شد « 9 » [ ما از آنجا بازگشتيم « 2 » ] با نزديك ابن السمّاك « 10 » آمديم و خبر بازو بگفتيم ، دست بر آن موضع نهاد و اين بگفت « 11 » در وقت عافيت پديد آمد گفتند « 12 » آن خضر بود عليه السّلام .
عمّى بسطامى گويد اندر نزديك بو يزيد بسطامى بودم اندر مسجد گفت برخيزيد
هامش
( 1 ) - مب : و پيش من تبصبص مىكردند .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : احمد حوارى حكايت كند كه محمد سماك بيمار شد دليلش بگرفتند و طبيبى بود ترسا پيش وى بردند ميان حله ( حيره ، صحيح است ) و كوفه مردى پيش آمد .
( 4 ) - مب : گفتيم فلان جايگاه نزديك فلان طبيب تا دليل محمد سماك وى را نماييم .
( 5 ) - مب : استعانت مىكنيد از ولى خدا بدشمن خداى .
( 6 ) - اصل : بر زمين زنيد اين را .
( 7 ) - مب : وى .
( 8 ) - مب : بر جايگاههاء درد نه .
( 9 ) - اصل : نابينا ، مب : و از ما غايب .
( 10 ) - مب : پسر سماك .
( 11 ) - مب : و ويرا خبر كرديم چنانك گفته بود ( بكرد ) .
( 12 ) - مب : يافت و گفت .