[ وقتى شبلى را اندر بيمارستان بازداشتند گروهى نزديك وى شدند گفت شما كىايد گفتند دوستان توايم به زيارت تو آمدهايم سنگ برگرفت ، اندر ايشان انداخت ايشان بگريختند شبلى گفت دروغ گفتيد اگر دعوى دوستى كرديد از بلاى من چرا گريزيد « 1 » ] .
و اندر بعضى از اخبار مىآيد كه بديدار منست كه بارها همىكشد از بهر ما چنان كه اندر كتاب ياد كرد « 2 » و اصبر لحكم ربّك فانّك باعيننا .
[ كسى حكايت كند كه بمكّه بودم ، درويشى را ديدم كه بيرون آمد و طواف كرد و رقعهء از جيب برآورد و در آنجا نگريست و برفت و چون روز ديگر بود همچنان كرد ، چشم بر وى ميداشتم به چند روز بيرون مىآمد ، بر آن حال ، روزى طواف بكرد و بگريست و پارهء فراتر شد و بيفتاد و جان تسليم كرد من بنزديك او شدم و آن رقعه را بازكردم ، بر آنجا نبشته بود . و اصبر لحكم ربّك فانّك باعيننا « 1 » ] .
گويند جوانى ديدند كه نعلين به روى پيرى ميزد ، او را گفتند شرم ندارى كه بر روى آن پير همىزنى گفت جرم او بزرگست گفتند چيست گفت اين پير دعوى دوستى من كرد و سه روز است تا مرا نديده است .
و اندر حكايت همىآيد كه كسى از پيران گويد ببلاد هند رسيدم يكى را « 3 » ديدم بيك چشم [ او را ] فلان صبور همىخواندند ، ويرا از حال او پرسيدم گفتند اندر اوّل جوانى « 4 » دوستى از آن وى به سفر شد و وى بوداع بيرون شده بود يك چشم وى بگريست و ديگر [ چشم ] نگريست ، اين چشم كه بنگريست گفت ديدن
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : و در بعضى از اخبار همىآيد كه بديدار مناند آنها كه از بهر من همى بارها مىكشند چنان كه حق تعالى گفت .
( 3 ) - مب : و در حكايت مىآيد كه كسى مىگويد من ببلاد هند بودم مردى را .
( 4 ) - مب : در ابتداء جوانى .