و از استاد ابو على [ دقّاق ] شنيدم اين بيت :
احسنت ظنّك بالايّام اذ حسنت * و لم تخف سوء ما يأتى به القدر
و سالمتك اللّيالى فاغتررت بها * و عند صفو اللّيالى يحدث الكدر
از منصور بن خلف المغربى شنيدم گفت دو مرد صحبت كردند اندر ارادت با يكديگر مدّتى پس يكى از ايشان « 1 » به سفر شد ، روزگار برآمد و از هيچچيز خبر نشنيدند اتّفاق چنان افتاد كه اين ديگر دوست « 2 » با غازيان بغزا شد بروم ، چون حرب سخت شد يكى بيرون آمد از كافران و مبارز خواست اندر سلاح پنهان شده يكى از مبارزان مسلمانان بيرون شد ، بر دست رومى كشته شد ، دوم و سديگر « 3 » بيرون شد ، او نيز كشته شد ، اين صوفى كى رفيق او بود بيرون شد ، اندر كارزار ايستاد ، [ رومى ] روى بگشاد ، آن يار او « 4 » بود كه چندين سال بر ارادت بازو صحبت كرده بود « 5 » گفت اين چهچيز است و اين چه حال است گفت او مرتدّ شدست و با اين قوم اندر آميخته است و چندين مال جمع كرده است [ و فرزند آورده ] « 6 » . [ صوفى او را ] گفت تو قرآن دانستى به چندين قراءت ، گفت يك حرف ياد ندارم اين صوفى گفت مكن و از اين بازگرد گفت بازنگردم كه مرا اندر ميان ايشان جاه و مالست تو بازگرد و الّا با تو آن كنم كه با ياران تو كردم صوفى گفت تو سه كس از مسلمانان كشتى « 7 » و اندر بازگشتن
هامش
( 1 ) - مب : يكچند از روزگار برآمد يكى ازيشان . اصل : مطابق متن عربى است .
( 2 ) - اصل : رفيق ديگر .
( 3 ) - مب : ديگرى بيرون شد هم كشته شد سديگر .
( 4 ) - اصل : اين رفيق او .
( 5 ) - مب : كه در ارادت بهم بوده بودند و چندين سال بهم صحبت كرده .
( 6 ) - مب : ندارد .
( 7 ) - مب : سه بكشتى از مسلمانان .