گفت اگر او را خداوندى است كى ديهى دارد اين غلام بدان خداوند خويش چنان مىنازد و درويش است ، خداوند من توانگر است انده روزى بردن هيچ معنى ندارد .
حاتم اصمّ گويد شقيق توانگر بود و جوانمرد و با جوانان رفتى و علىّ بن عيسى بن ماهان امير بلخ بود و سگ شكارى دوست داشتى سگى گم شد او را گفتند كه نزديك مردى است و آن مرد همسايهء شقيق بود ، او را بياوردند و بزدند ، مرد بسراى شقيق شد و پناه بوى برد شقيق بنزديك امير شد ، گفت دست از اين بداريد كى سگ من دارم و تا سه روز ديگر سگ باز آورم مرد را رها كردند ، شقيق باز - گشت اندوهگن از آنچه گفته بود ، چون سه روز بگذشت مردى از بلخ غائب بود باز آمد سگى يافته بود قلاده بر گردن وى ، گفت بهديه نزد شقيق برم كه او مردى جوانمرد است ، سگ نزديك شقيق آورد و نگريست سگ امير بود ، شاد شد و سگ بنزديك امير برد و از آن ضمان بيرون آمد و بيدارى ويرا بديدار آمد و توبه كرد و راه زهد گرفت .
حاتم اصمّ گويد با شقيق بوديم اندر مصاف بجنگ تركان و روزى صعب بود و هيچيز نتوانست ديدن مگر سر كسى مىافتاد و نيزها و شمشيرها مىشكست و پارهپاره همىشد شقيق مرا گفت خويشتن را همى چون بينى يا حاتم امروز مگر پندارى كه دوش [ است ] « 1 » كه با زن خفته بودى ، گفتم نه گفت بخداى كى من تن خويشتن را همچنان مىپندارم كه دوش تو بودى با زن اندر بستر و اندر پيش هر دو صف بخفت و سپر بالين كرد و اندر خواب شد چنانك آواز خواب او بشنيدم شقيق گفت خواهى كى مرد بشناسى اندر نگر تا بوعدهء خداى ايمنتر بود يا بوعدهء مردمان .
و هم او گويد كه پرهيز مرد بسه چيز بتوان دانست بگرفتن و منع كردن
هامش
( 1 ) - متن عربى چنين است : مثل ما كنت فى الليلة التى زفت اليك امراتك . يعنى مانند آن شب است كه با زن عروسى كردى .