و تعالى او را ، و ذكر او ترا و رحمتش و دوستى او ترا باقى است ببقاء حق . بسيار فرق بود ميان انك او را بدارنده حاجت بود و ميان آنكه از اغيار بى نياز بود و آنچه شيخ ابو القاسم نصر ابادى گفت غايت تحقيق است . و اهل حق گفتهاند « 1 » صفات ذات قديم سبحانه باقىاند ببقاء او پيدا شد به اين مسئله كه آنچه باقى بود ببقاء خلاف آنست كى مخالفان به حق گفتند .
و هم نصرآبادى گويد كى تو متردّدى ميان صفات فعل و صفات ذات و هر دو صفت [ وى است ] بر حقيقت چون ترا اندر مقام تفرقه دارد پيوسته كرد ترا بصفات فعل خويش . و چون ترا بمقام جمع رساند بصفات ذات رسانيده و اين ابو القاسم نصرابادى پير وقت بود و از استاد امام ابو اسحق اسفراينى شنيدم رحمه اللّه گفت چون از بغداد باز آمدم اندر جامع نيسابور درس ميكردم اندر مسئلهء روح و شرح همىكردم كه روح آفريده است . ابو القاسم نصرابادى نشسته بود دور تر ، و گوش با سخن من همىداشت پس از آن به من بگذشت اندكى بيستاد و محمد فرّا « 2 » را گفت گواه باش كى من بر دست اين مرد مسلمان شدم و اشارة به من كرد .
جنيد گويد رحمه اللّه كه پيوسته كى گردد آنكه او را مانند و همتا نيست با آنكه او را مانند و همتا است و اين ظنّى سخت عجب است . و اين چون تواند كسى مگر بلطف لطيف از آنجا كه ادراك روا نيست و وهم را راه نيست و احاطت منفى است از وى مگر اشارة يقين و تحقيق ايمان .
هامش
( 1 ) - اصل عربى چنين است : فان اهل الحق قالوا صفات ذات القديم سبحانه باقيات ببقائه تعالى فنبه على هذه المسألة و بين ان الباقى باق ببقائه بخلاف ما قاله مخالفو اهل الحق فخالفوا الحق . يعنى زيرا اهل حق گفتهاند كه صفات ذات خداى قديم سبحانه ببقاى او باقىاند و بدين سخن روشن كرد كه هرچه باقى است ببقاى حق باقى است بخلاف آنچه مخالفان حق گفتند و بر خلاف حق رفتند .
( 2 ) - اصل : فراز .