ز ايّامِ پيغمبرِ كامكار * درآور سخن تا بدين روزگار
چو مبدأ ز دورِ محمّد بود * از آن يمن نظمت مخلّد شود
تواريخِ ايّامِ اسلام را * به دست آور و زان طلب كام را
. . .
از آنرو در اين كار بستم ميان * گشادم به توفيق يزدان زبان
در اين نامه از هفصد و چند سال * بگفتم حكايت ز هرگونه حال
سخن شد به هر صد ده اندر هزار * به هفتاد و پنج آمد آن را شمار
. . .
چو در شخص مردم سه آمد نفوس * سه پيرايه كردم براين نوعروس
نهادم نهادِ سخن بر سه قِسم * روان است شعر و حكايت چو جسم
ز هر قسمى آمد كتابى پديد * دَرِ خانهء بخردى را كليد
كه آن خانه زين گفتهء آبدار * شود رشكِ مينو و خرّم بهار
كتاب نخستين ز كارِ عرب * پديد آمده نكتههاىِ عجب
به « اسلامى » آن را لقب آمده * چو اسلام از اهلِ عرب آمده
كتاب دوم شرحِ حالِ عجم * در او گشته پيدا ز بيش و ز كم
به « أَحكامى » آن را نهادم به نام * چو بر حكمِ دين آن دُوَل شد تمام
كتاب سئوم آمده از مغول * فروزنده چون از چمن برگِ گل
به « سلطانى » آمد مرآن را خطاب * چو دارد به « سلطان دين » انتساب
و نيز در خاتمت كتاب ظفرنامه طى ابياتى مضامين ياد شده را بدين نحو بيان داشته است :
كنون زين سخن داستانى نماند * كه طبعم نه بر وى دُرر برفشاند
چو سالم درآمد به حدِ چهل * خرد گشته شاهنشه مُلكِ دل
به تاريخِ پيشين فزودم هوا * كه بُد ساز آن سربهسر بىنوا
ز عهدِ نبى تا بدين روزگار * نبُد هيچ تاريخ نظم آشكار
مرا آرزو كرد كاندر سخن * بپيوندم آن داستانِ كهن
و ليكن به دل گفتم از طبعِ من * همانا نيايد نكو اين سخن
ز مرد عملپيشه اين گفتگو * نيايد ، مجو اينچنين جستوجو
. . . .