[ نظم ]
حصارى حصين بود پر « 1 » ساز و برگ * سپاه اندر او « 2 » دل نهاده به مرگ
در از آهن و باره از سنگ بود * حصارى يلان را سر جنگ بود
عساكر ستارهشمار گردون اقتدار ، در اطراف و جوانب حصار عراده و منجنيق برافراختند و در مقابل دروازهء عراق ملجور ساختند .
[ نظم ]
به دو ساخت از هر طرف منجنيق * به پايان آن بارهها باسليق
برآمد ز هر سوى دز ، رستخيز * نديدند جاىگذار و گريز
و در آن جانب شهر كه نقب زدن متمشّى مىشد ، نقبچيان آهنين چنگ بىدرنگ مشغول گشتند ، و از جانبين رزمآزمايان صاحب شجاعت كمركين و بازوى جلادت بسته و گشاده داد مردى و مردانگى مىدادند و جنگهاى عظيم واقع مىشد .
[ نظم ]
زبر آسمانى بد از تيره گرد * زمين زير دريا شد از خون مرد
پر از مار پرّان شده آسمان * پر از شير غرّان زمين و زمان
و بعد از هژده روز كه از تواتر سنگ عراده و منجنيق ، بارو اختلالپذير شده بود و نقبها تمام گشته و برجها بر سر چوب گرفته ، شعلهء قهر برافروخت و فرمان شد تا آتش در نقبهها زدند و برجها فروافتاد و اهل حصار را دود دهشت و حيرت به سر برآمد و نزديك شد كه عساكر كشورگشا به شهر درآيند . مصطفى داروغا - كه از اصطفا جز اسم بىرسم نصيبى نداشت - از سر عجز و اضطرار به پاى مسكنت و انكسار بيرون آمد و مجموع اكابر و اشراف و سادات و قضات و علما و مشايخ روى اميد به درگاه اسلامپناه آوردند و به احراز سعادت بساطبوس مبادرت نمودند .
[ نظم ]
چو چاره نبد شهرى و لشكرى * گرفتند زنهار و خواهشگرى
هامش
( 1 ) . ع : بلا .
( 2 ) . ع : آن .