حلّهء اين طرز را من پود و تار * كى توانم كرد و چون من صد هزار
در ره اخلاص مىپويم به سر * تا بود دخلى در آن يابم مگر
گرچه كلكم مرغ اين انجير نيست * صدق نيّت قابل تغيير نيست
ورچه شغل از قوت من برتر است * دولت صاحبقرانى ياور است
آخر اين معنى ز اول گفته شد * كين گهرهاى گزين چون سفته شد
ز التفات خاطر فيّاض شاه * آن به دولت ملك و ملت را پناه
داور دينپرور و الا گهر * زو ملك ملزم به تفضيل بشر
زُبدهء تكوين مغيث ملك و دين * عدل عامش رحمةً للعالمين
شاه ابو الفتح ثريّا منزلت * ماه اوج ملك و تابش معدلت
لاجرم هست اهل دل را در جهان * ذكر ابراهيم سلطان ، حرز جان
رفعت شانس به اسكات ادب * نطق را گاه مديحش بسته لب
پايهء قدرش برون از درك وهم * قاصر از دامان وصفش دست فهم
عدلش از گردون بريده راه آه * لال از انصافش زبان دادخواه
نيّر عدلش برآمد مرتفع * ظلمت ظلم از جهان شد منقطع « 1 »
شحنهء دادش جهان را زيب داد * تا قيامت آمنى ز آسيب داد
اختر امرش به هر كشور كه تافت * از ستم كس خاطرى برهم نيافت
پرتو جودش به هركس كاوفتاد * حاجتش ديگر نيامد هيچ ياد
فتنه در ايام تيغش ناپديد * گنج هر مقصود را كلكش كليد
بارك اللّه خامهء دُربار او * شاخ اقبال است و دولت يار او
نقشبند حُلّهء حورى وحى * شقهباف كسوت صورى وحى
اين فضايل زينت تاج مِهىست * منشأ آن شاهى و فرماندهىست
عالم عرفان جهانى ديگر است * رتبهء معنى ز صورت برتر است
ظاهرش مشغول نظم ملك و دين * جان انيس حضرت جانآفرين
هامش
( 1 ) . م : منقشع .