هابيل مىداد . بدين سبب ميان ايشان منازعت افتاد . آدم - صلوات اللّه و سلامه عليه - ايشان را گفت قربان كنيد ، قربان هركه قبول شود اقليما او را دهم . پس هردو قربان كردند و بر سر كوه نهادند . آتش بيامد و قربان هابيل را پخت . آدم - عليه السّلام - اقليما را به او داد . قابيل بدين سبب دشمن هابيل شد و سنگى بر سر او زد و او را هلاك ساخت و در آن زمان نمىدانست كه او را چه كند از آنكه در بنى آدم هنوز كسى نمرده بود
فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ
« 1 » پس ديد كه كلاغى جنگ كرد و او را بكشت و در زير خاك پنهان كرد . قابيل از آن كلاغ دفن كردن بياموخت ، پس هابيل را در گور كرد و آدم هرگز مرگ نديده بود ، چون بديد گريان شد و اين چند [ بيت ] به زبان سريانى بفرمود . علما آن را به تازى ترجمه كردند .
ابيات العربيه
تغيّرت البلاد و من عليها * و وجه الأرض مغبر قبيح
تغيّر كلّ ذى لّون و طعم * فكلّ بشاشة الوجه المليح
فوا اسفى على هابيل ابنى * قتيل قد تضمّنه الضّريح
22 پس ابليس قابيل را گفت : آتش از تو رنجيده است ، اگر او را سجده كنى از تو خشنود گردد و بعد از اين قربان ترا قبول كند . پس قابيل به تلبيس ابليس ، آتش را سجده كرد و رسم قتل و آتشپرستى از او بازماند . پس شيث - عليه السّلام - بى خواهر متولّد شد . آدم - صلوات اللّه و سلامه عليه - اقليما را به او داد و او را وصى خود گردانيد و چون در عهد الست كه حضرت عزّت - جلّ جلاله - ذرّيّة آدم را از صلب او جدا كرد و از ايشان عهد و ميثاق ستد كه
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى
« 2 » و درجات اولاد او را بر او عرض كردند . در آن ميان يكى را ديد كه مىگريست . پرسيد كه اين كيست ؟
گفت يكى از فرزندان توست كه از او جريمه صادر شود ، چنانچه تو گريستى او نيز
هامش
( 1 ) . مائده / 31 .
( 2 ) . اعراف / 172 .