كه خواهيم گرفت ، آن بازرگانرا مثال صفاهان فرمود . آن مسكين محتاج خرقه و لقمه بود ، اكابر و عقلاء آنجا بودند ، به جهت منفعت آن غريب عرضه داشتند :
كه مقطع صفاهان يخرج راه و استعداد حشم محتاج است ، تا آن شهر را ضبط كند آن شخص را به جهت ما يحتاج مال خطير فرمود ، حال تكبر و سياست ( و ) همت كاذبهء على مردان تا بدين اندازه بود ، و با اين همه قتال و ظالم بود ، و ضعفا و رعايا و حشم بدست تعدى و ظلم و قتل او در ماندند ، به هيچ وجهى خلاص نيافتند جز خروج كردن به روى [ ( 1 ) ] . جماعت امراء خلج اتفاق كردند و على مردان را بكشتند ، و حسام الدين عوض را بتخت بنشاندند و مدت ملك او ، دو سال يا كم و بيش بود ( و اللّه اعلم ) .
الثامن الملك حسام الدين عوض حسين خلجى
[ بديار لكهنوتى ] حسام الدين عوض مردى نيكو سيرت بود ، و از جملهء خلج گرمسير غور . چنين روايت كردهاند : كه در حدود كوهپايهء غور ، وقتى به درازگوشى بار بموضعى ميبرد از حدود والشتان [ ( 2 ) ] ، بر بالائى كه آن را پشته افروز [ ( 3 ) ] گويند بر ميرفت و دو درويش خرقه پوش بوى رسيدند ، او را گفتند : هيچ طعامى ( بر دراز گوش ) دارى ؟ عوض خلجى گفت : دارم . قرصى چند بانان خورش سفرانه با خود داشت ، بار از درازگوش فرود آورد ، و رخت بكشاد ، و آن سفره پيش درويشان نهاد . چون طعام بخوردند ، آب موجود داشت ، در رخت بر دست گرفت ، و به خدمت ايشان بايستاد . چون آن درويشان طعام و شراب ما حضر به كار بردند ، با هم گفتند : اين سره مرد [ ( 4 ) ] ما را خدمت كرد ، نبايد حق او گذاشت . روى به طرف خلجى كردند ، كه سالار به طرف هندوستان رو تا آنجا كه مسلمانى است ترا داديم . باشارت آن درويشان [ ( 5 ) ] از آنجا بازگشت و عورت خود را بران دراز گوش نشاند ، و به طرف هندوستان آمد ، و به محمد بختيار پيوست .
هامش
[ ( 1 ) ] مط : و هيچ وجهى نيافتند خلاص را ، جز خروج
[ ( 2 ) ] اصل و راورتى : والشتان . پ :
زاولستان ، مط : زاولستان . والشتان يا بالشتان كه تاكنون طرف شمال غربى قندهار در ثغور غور بفاصله ( 70 ) ميل واقع است .
[ ( 3 ) ] كذا در اصل و مط و راورتى ، پ : پشه افروز .
[ ( 4 ) ] مط : اين شيره مرد ما را خدمتى كرد ، ضايع نبايد گذاشت ، روى به عوض خلجى كردند
[ ( 5 ) ] اصل : درويش .