چشم بد دور نظير تو نبيند گردون * با دو چشمى كه يكى ماه و يكى خورشيد است
از همه بابصران جز تو كه باشد بجهان * سربلندى كه توان گفت سراپا ديد است
ام الوزارة ام جمة الولد * لكن بمثلك لم تحبل و لم تلد
و ما اغنى الشموس عن الشموع چنين شخصى را چه حاجت بستودن است و اظهار بديهى نمودن و فرضا كه بايد ستود و بترجمهء حال قدسى اشتمالش مبادرت نمود نه ما را آن زبان و بيان است و نه اين دفتر را گنجايش آن . دهانى بپهناى فلك بايد و توانى بقدرت ملك شايد تا اين خدمت نمايد و خواجه اعظم را ستايد چه قصهء جودش دراز است و سرگذشت مكرمتش طولانى و داستان خلق كريمش مفصل و حكايات بذل و فضلش زياده از آنچه از جعفر و يحيى گويند و رايات عقل و نقلش بيشتر از آنكه بعميد الملك كندرى و نظام الملك طوسى نسبت دهند راستى از خامهاش كه مبشر آيات رحمت است چه بايد نوشت گفتارش را كه تالى فصل الخطاب است بچه تفسير بايد نمود از نثرش كه به نثره ماند چه بايد گفت و از شعرش كه فروغ شعرا دارد چه بايد سرود و از آن عطيت و نوال و نعم ما قال .
الدر و الدرى خافا جوده * فتحصنا بالبحر و الافلاك
از پاكى فطرتش ، از علو همتش ، از نظر بلندش ، از دل مهربانش ، از شرح صدرش ، از قدر رفيعش ، از دست جوادش ، از طبع رادش ، از اغماضش ، از كفايتش ، از ادب و منش آدميتش ، از منهل و مشرب عذب تمشيتش ، از حسن معاشرتش ، از لطف محاورتش ، از سعهء اطلاع و تبحرش ، از اضائت رأى و تدبرش ، از ضمير منيرش ، از روان خبيرش ، از محامد ذاتش از محاسن صفاتش ، مختصر از آنهمه نيكيها و كرمها و بذل دينارها و درمها چه گوئيم كه شايسته آيد و صاحبنظران را پسنديده نمايد .
بار اگر اين است پشت شير بايد دوش فيل * حامل پيغام يزدان نيست غير از جبرئيل