بازداشت . . . » « 1 »
راستى را كه راست گفته سعدى بزرگوار كه فرموده :
همه از دست خويش مىنالند * سعدى از دست خويشتن فرياد « 2 »
سر پسر در پاى پدر
« . . . بيگتاش خان كه شيوهء بىوفائى ميرميران ملاحظه نمود ، از مرافقت و معاضدت او مأيوس گشته ، دانست كه استحكام برج و باره و قلعهدارى ممكن نيست و فائده نمىبخشد . و مع ذلك به مردم خود نيز بدنظر شده بود و اعتماد نمىكرد .
در شبكهء اضطراب افتاد ندانست كه چه كند : نه راى بودن و نه پاى رفتن .
مردم ميرميران پيشوپس او را گرفته و در بيرون و اندرون از او غافل نبودند . چون پيمانهء حياتش پر شده بود ، اجل ، دامن او را گرفته نگذاشت كه به هيچ طرف حركت نمايد . در آن شب ديجور - كه مردم او هركس به خود درمانده بود - او در كمال اضطراب بيرون مىآمد و اندرون مىرفت و هردم خيالى و هرزمان انديشهء ديگر مىنمود . در اين رفت و آمد مشاهده نمود كه چند نفر از مردم بيگانه يراق بسته در خانه را گرفتهاند .
دانست كه مردم يعقوب خاناند و به اشارهء ميرميران آمدهاند . دست به شمشير يازيده به جانب ايشان حركت نمود . در اين اثنا تفنگى به دست او خورده دستش از كار بازماند - مشخّص نشد كه كسى دانسته تفنگ بر او انداخت يا يكى از پيشخدمتان او كه تفنگ در دست داشت از شرارهء قضا آتش گرفته خرمن حيات او را سوخت .
هامش
( 1 ) - عالمآراى عباسى . بيگتاش گروگان همسر خود شده بود .مجردى كه گرفتار كدخدائى شد * شناورى است كه بستند سنگ بر پايش( 2 ) - اين شعر را معمولا به صورت : همه از دست غير مىنالند . . . مىخوانند ولى من به آن صورت كه نقل كردهام ، از پدرم شنيدهام ، و مقصود از خويش اول ، قوموخويشهاست كه از همديگر گله دارند ، و دوم هم كه معلوم است : نفس و باطن هركس . و چنان مىنمايد كه لطيفتر است . ما پيش از آنكه از قوموخويشها گله كنيم ، بايد از خود بناليم و از درون خود !