مصاف را منطفى فرموده - لبتشنگان و درماندگان وادى اجل را سيراب و كامياب [
b
64 ] فرات اجل مىساختند ، و تا كنار ديوار قلعه و نوخندق ، توسن مراد جهانيده ، گوى دليرى از ميادين شيرى مىربود ، اميرويس مردود - كه در خدعه و حرامزادگى و تلبيس ، ابليس كمترين شاگردى از عاكفان مجلس تدريس او بود - قريب دو هزار نفر تفنگچى قدرانداز را در پشت ديوارها و انهارى كه در حوالى خندق و ديوارهائى كه در اطراف قلعه بود - جا داده ، مستعد كمين و كماندارى ، و خود با جمعيتى عظيم به معركه حرب عزيمت نموده ، از جانبين شروع به انداختن توپ و تفنگ و استعمال اسلحه جنگ نمودند :
بر آراست خان ثريا اساس * صفى از سپاه قيامت هراس
نه صف ، بل كه سدّى سكندر بنا * عيان از شكوهش سياق عزا
برآمد علمها به اوج سپهر * سدش ؟ « 1 » سر علم پيكر ماه و مهر
دليران سنانها برافراختند * ز هر سوى بر يكدگر تاختند
نهادند بر يكدگر تيغ تيز * گشادند ابواب رزم و ستيز
ز هر دو طرف لشكر تيزچنگ * به خونريز هم تيز كردند چنگ
ز سرها كه افتاد بر خاك راه * پر از خاك گرديد يك حشرگاه ؟
چنان شعله فتنه بالا گرفت * كه آتش درين چرخ و الا گرفت
سنان گشت چون شمع افروخته * وزان رشتهء عمرها سوخته
ز خون دليران دشمن شكار * سراسر شد آن دشتِ كين لالهزار
ز جولان شبديز گيتى نورد * پر از گرد شد گنبد لاجورد
ز غرّيدن توپ ثعبان نشان * همه دشت كين گشت آتشفشان
عقاب خدنگ شهاب انتقام * گشوده جناح ستم ارتسام
كمانهاى قوسى چو ابر مطير * فرو ريخته ژاله باران تير
هامش
( 1 ) - صدش ؟ شدش ؟ شعرها قطعا از خود مؤلف است در حق خان ثريا اساس . . .