چون ابر تيز جلوه و چون برق تند خيز * چون باد تند پويه و چون آب راهوار
پايش كه رشك گيسوى حور است در صفا * گامش كه رشك آب حيات است در گذار
ريزد به گاه پويه از آن آب زندگى * بارد به وقت جلوه از آن نافهء تتار
در بحر چون نهنگ و به كهسار چون پلنگ * در دشت چون غزال و فروزنده چون شرار « 1 »
گيسوى گلرخان شده از كاكلش خجل * گلگون خوشخرام خوش آهنگ و شوخكار « 2 »
در اندك زمانى طى مسافت شده ، با جاه و جلال وارد باغنظر و بر سرير ايالت و عزت متمكن ، و جميع سركردگان جليل الشان ، اعاظم و اعالى اعزه و اهالى و معتبرين ، وارد حضور ، و زبان به تهنيت و مباركباد خلعت شاهنشاهى [ باز ] كرده ، دعاى ازدياد عمر و دولت خديو زمان را رطب اللسان ساخته ، در اشاره لازم البشارهء خان والاشان ، هريك در مجلس ارم تزئين ، رخصت بار و تمكين يافته ، از شيرينى و اطعمهء [
a
17 ] خوان احسان ، فايز و بهرهمند گرديدند .
بعد از صرف شيرينى و اطعمه - مرخص ، و هريك به محل استقرار و وثاق خود شتافته ، و لوازم تفقدات و نوازشات درباره عاليقدر طهمورث بيگ و غيره مأمورين - كه به خصوص انفاد خلعت از دربار عظمت مدار
هامش
( 1 ) - مثل اينكه شعر از خودش است ، و اگر از قديمىها بود ، لابد مىگفتند : در دشت چون غزال و به نيزار ، چون شرار . . .
( 2 ) - نه ، ديگر مسلم شد كه شعر از خود اوست ، هرچند دو سه بيت اولش به شعرهاى اديب صابر ترمذى مىماند . اسب خوشآهنگ و شوخكار به درد سوارى نمىخورد .