مساعدت كند ايشان را ، بدان نگاه داشته بود پس اگر اين مريد را در حالت ، صدقى بود « 1 » آن صدق حالت او ، درويشان را بازدارد از آنكه درو مساعدت خواهند .
امّا فكندن خرقه ، حق مريد آن بود كه آنچه از خويشتن جدا كرد باز سر آن نشود الّا كه شيخ او را فرمايد كه باز سر آن شو ، وقت فراز ستاند بر نيّت عاريت پس آنوقت بعد از مدّتى آن را به درويشى دهد چنان كه دل آن پير ازو نرنجد ، چون در ميان قومى افتد كه عادت ايشان افكندن خرقه بود و داند كه ايشان باز سر آن شوند اگر در ميان ايشان پيرى نبود كه واجب بود حشمت حرمت او نگاه داشتن و طريق آن مريد ، آن بود كه باز سر خرقه نشود و نيكوتر آن بود كه ايشان را مساعدت كند پس بقوّال بخشد چون ايشان باز سر آن شده باشند و اگر خرقه ننهند هم روا بود چون عادت قوم داند كه ايشان باز سر خرقه شوند كه در سنّت ايشان زشتست باز سر خرقه شدن ، نه مخالفت او ايشان را بازين همه موافقت پس باز سر ناشدن ، مريد مسلّم نبود البتّه تقاضا كردن بقوّال كه صدق حال او خود قوّال را بتكرار آرد يا ديگرى را بر آن دارد كه باز خواهد و هر كس كه تبرّك كند بمريد برو ستم كرده باشد كه آن او را زيان دارد
هامش
( 1 ) - مب : فصل ابدا ( ظ : اما ) آداب مريد در سماع مريد را مسلم نبود كى حركت كند در سماع به اختيار البته اگر واردى بر وى درآيد و وى را بجنباند و قوت آن ندارد كى خويشتن را نگاه دارد پس به مقدار غلبه وى را معذور دارند چون غلبه زائل شود بايد كى بنشيند و آرام گيرد و اگر حركت مىكند مادام مستجلب وجد بود بىغلبه و ضرورت درست نيايد و آنك خوف را اين كند مختلف نماند و مكاشف نگردد به هيچچيز از حقايق غايت احوال وى آن بود كى دلش خوش گردد و در جمله حركت از متحرك فراگيرد و از حالش بكاهد مريد باشد يا پير الا آنك به اشارت بود از وقت و يا غلبه بود كى از تميز فراگيرد اگر مريدى بود كى شيخش بر وى اشارت كند به حركت حركت كند به اشارت وى باكى نبود چون شيخ از آن جمله باشد كى وى را حكم بود بر امثال آن اما چون درويشان اشارت كنند به مساعدت در حركت مساعدت كند در قيام و آن قدر كى از آن چاره نيست مراعات كند تا دلى مستوحش نشود آنگه خود صدق وى و حال او درويشان را بازدارد از مساعدت خواستن با ايشان .