تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 676

مساهمون:

ص٦٧٦
و گفت اللّهمّ انّى اسألك باسمك المرتفع الّذى تكرم به من شئت من اوليائك و تلهمه الصّفىّ من احبّائك ان تأتينا برزق من عندك تقطع به علائق الشّيطان من قلوبنا و قلوب اصحابنا هؤلاء فانت الحنّان المنّان القديم الاحسان اللّهمّ السّاعة السّاعة آن شنيدم كه آن سقف فرا بانگ آمد و درهم مىريخت بر ما « 1 » [ عبد الواحد گفت بىنيازى به خداى جويند از ديگران ، ايشان برگرفتند ] و وى از آن هيچ‌چيز برنگرفت « 2 » . [ كتّانى گويد يكى را ديدم از صوفيان ، بر در كعبه كه او را نمىشناختم ، غريب بود و مىگفت خداوندا من نمىدانم كه ديگران چه مىگويند و چه مىخواهند امّا درين رقعهء من نگر ، رقعهء در دست داشت چون اين بگفت آن رقعه از دست وى به هوا در پريد « 3 » و غائب شد . ابو عبد اللّه جلا گويد وقتى والدهء من ماهيى چند خواست از پدر من ، ببغداد پدر من به بازار شد من با او بودم ، ماهى بخريد ، يكى را طلب مىكرد كه به خانه آرد كودكى فراز آمد و گفت مىخواهى كه اين به خانه برم گفت آرى كودك برگرفت و با ما همىآمد در راه پيش از آنك به خانه آمديم بانگ نماز آمد كودك گفت بانگ نماز مىآيد ، مرا طهارت مىبايد كرد و نماز . و گر دستورى دهى كه به طهارت مشغول شوم و الّا ماهى برگير و برو كودك ماهى بنهاد و به وضو ساختن مشغول شد پدر گفت
هامش
( 1 ) - مب : چون اين بگفت قعقعه و بانگى شنيدم كى در سقف خانه افتاد و زر و سيم از آسمان خانه فروريخت . بمتن عربى نزديك‌تر است . ( 2 ) - مب : پس عبد الواحد هيچ‌چيز برنگرفت از آن . ( 3 ) - مب : يكى از صوفيان ديدم وى را نمىشناختم نزديك كعبه شد و گفت يا رب نه دانم كه اين طايفه چه مىگويند درين قصهء من نگر و رقعه در هوا انداخت . متن عربى : فطارت الرقعة فى الهواء .