[ همىگريست تا « 1 » ] نابينا شد خداى تعالى چشم وى بازداد [ ديگرباره بگريست چندانك نابينا شد خداى تعالى چشم وى بازداد سديگربار « 1 » ] چندان بگريست تا « 2 » نابينا شد [ خداى تعالى « 1 » ] وحى فرستاد و گفت اگر از اميد بهشت است اين گريستن ، من بهشت ترا مباح كردم و اگر از بيم دوزخ است « 3 » ترا ايمن كردم گفت يا رب از شوقست به تو « 4 » گفت از بهر اين بود كه پيغامبر « 5 » و كليم خويش را ده سال خادم « 6 » تو كردم .
و گفتهاند « 7 » هركه به خداى مشتاق گردد « 8 » همه چيزها به دو مشتاق گردد « 9 » .
و اندر خبر همىآيد « 10 » كه بهشت مشتاق است بسه كس بعلى و عمّار و سلمان [ رضى اللّه عنهم اجمعين ] .
از استاد ابو على رحمه اللّه شنيدم كه بعضى از پيران گفتهاند كه ما در بازار مىشويم ، همه چيزها به خود آرزومند مىبينيم و ما از آن همه آزاديم « 11 » .
از مالك دينار روايت كنند كه گفت اندر تورية خواندهام « 12 » كه بشوق آوردم
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : كى باز .
( 3 ) - مب : وحى فرستاد بوى اگر از بهشت مىگريى ترا بهشت مباح كردم و اگر از دوزخ مىترسى
( 4 ) - مب : بار خدايا از شوق تو مىگريم .
( 5 ) - مب : وحى فرستاد كى ازين بود كى نبى خويش را .
( 6 ) - مب : در خدمت .
( 7 ) - مب : و گويند .
( 8 ) - مب : بود .
( 9 ) - مب : همه چيزى بوى مشتاق بود .
( 10 ) - مب : و در خبرست .
( 11 ) - مب : استاد بو على حكايت كرد از بعضى مشايخ كى گفتى در بازار شوم چيزها به من مشتاق بود و من از همه آزاد باشم . بمتن عربى نزديكتر است .
( 12 ) - مب : مالك دينار روايت كند كى در توريت نبشته است .