يوسف بن الحسين گويد توحيد خاص آنست كه بسرّ و وجد و دل چنان باشد كه گوئى در شاهراه تقدير حقّ سبحانه ايستاده بود تا احكام قدرت او در درياهاى توحيد [ بر او مىرود « 1 » ] او از خويشتن فانى گشته و او را حس نه اكنون كه هست همچنانست كه پيش بود اندر جريان حكم او سبحانه برو « 2 » .
[ و بعضى گويند از بزرگان كه توحيد حق راست جلّ جلاله و خلق طفيلاند « 3 » ] .
و گفتهاند توحيد افكندن اضافت بود از خويشتن « 4 » نگويد مرا « 5 » و به من و از من .
[ كسى بو بكر طمستانى را گفت توحيد چيست گفت [ محو ] آثار بشريّت بود و تجرّد الهيّت « 6 » ] .
از استاد ابو على شنيدم گفت ، اندر آخر عمر خويش و علّت برو سخت شده بود كه از علامات تأييد است نگاه داشت توحيد ، در اوقات حكم ، پس آنگاه آن را تفسير كرد و گفت بدين آن مىخواهد كه اگر ترا در شاهراه ، به ناخنپيراى ، پارهپاره
هامش
( 1 ) - مب ، اصل : ندارد . مطابق متن عربى اضافه شد .
( 2 ) - مب : كى بر وجد و دل خويش گويى پيش خداى عز و جلّ ايستاده بود و بر تو مىرود تصاريف تدبير و احكام قدرت وى در دنيا . اصل : نزديكتر است بمتن عربى .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : اضافتهاست چنان كى نگويى .
( 5 ) - اصل : من . مب : مطابق متن عربى است .
( 6 ) - متن عربى : و قيل لابى بكر الطمستانى ما التوحيد فقال توحيد و موحد و موحد هذا ثلاثة .
و قال رويم محو آثار البشرية و تجرد الالهية . بو بكر طمستانى را گفتند توحيد چيست گفت در اين مقام سه چيز است ، توحيد ( و آن اعتقاد بيگانگى اوست ) و موحد ( خدا كه او را به صفت يگانگى شناسند ) و بنده كه خدا را بيگانگى شناسد . و رويم گفت الخ مب : اين دو روايت را بهم آميخته است .