گفتهاند هركه يار او ، او را « 1 » گويد برخيز ، گويد تا كجا ، همراه نباشد « 2 » و همراهى را نشايد « 3 » .
از ابو على رباطى حكايت كنند كه گفت با عبد اللّه مروزى « 4 » صحبت كردم ، و پيش از آنك من با وى صحبت كردم در باديه رفتى بىزاد « 5 » چون من بصحبت وى رسيدم « 6 » ، مرا گفت چگونه « 7 » دوستتر دارى آنك امير تو باشى يا من گفتم تو امير « 8 » باشى گفت بر تو بادا به طاعت « 9 » داشتن من گفتم آرى « 10 » ، توبره برگرفت و زاد اندر نهاد و در پشت كشيد ، هرگاه « 11 » كه گفتمى به من « 12 » ده تا [ پارهء « 13 » ] برگيرم گفتى امير منم ترا به طاعت من بايد « 14 » بود [ اتّفاق را ] شبى ما را باران گرفت تا بامداد بر سر من بايستاد « 15 » و گليمى [ داشت « 13 » ] بر سر من بداشته [ بود « 13 » ]
هامش
( 1 ) - مب : دوست وى وى را .
( 2 ) - مب : وى دوستى را نشايد .
( 3 ) - مب : از وى نيايد . متن عربى اضافه دارد :اذا استنجدوا لم يسألوا من دعاهم * لاية حرب ام لاى مكان( 4 ) - مب : رازى . اصل : مطابق متن عربى است .
( 5 ) - مب : كى وى بىزاد باديه بگذاشتى .
( 6 ) - مب : چون در صحبت وى شدم .
( 7 ) - مب : كدام .
( 8 ) - مب : امير تو .
( 9 ) - مب : باد طاعت .
( 10 ) - مب : سمعا و طاعة .
( 11 ) - مب : مرا گفت توبره بياور بياوردم فراگرفت و زاد در وى نهاد و در پشت گرفت و برفت و هر وقت . اصل : مطابق متن عربى است .
( 12 ) - مب : آخر فرا من .
( 13 ) - مب : ندارد .
( 14 ) - مب : تو طاعت دار .
( 15 ) - مب : ايستاده بود .