تو بازگرد تا [ من « 1 » ] بنگرم تا چه توانم كرد « 2 » سر در پيش افكند و لبش مىجنبيد « 3 » روزى چند بود اين زن آمد « 4 » و پسر با وى [ بود « 1 » ] و شيخ را دعا مىكرد گفت « 5 » پسرم [ به سلامت « 1 » ] بازآمد و حديثى « 6 » دارد با تو خواهد گفت [ اين « 1 » ] جوان گفت اندر دست يكى افتاده بودم « 7 » از ملوك روم با گروهى اسيران . [ و وى كسى بر ما گماشته بود « 1 » ] و [ هر روز ] ما را بصحرا بردى تا او را خدمت كرديمى پس با بند بازآوردى « 8 » روزى همىآمديم پس از نماز شام با اين موكّل كه بر ما « 9 » بود ، بند از پاى من گشاده شد و بر زمين افتاد [ اندر فلان روز و فلان وقت و فلان ساعت « 1 » ] موافق افتاد آنوقت را كه زن ، نزديك شيخ آمده بود « 10 » و دعا كرده ، آنگاه آنكس كه بر ما موكّل بود برخاست و مرا بانگ كرد « 11 » كه [ اين ] بند [ چرا ] بشكستى گفتم نه ، خود از پاى من فروافتاد « 12 » موكّل متحيّر بماند « 13 » و خداوند خويش را بگفت و آهنگر را بخواند ديگرباره بند برنهادند « 14 » [ گامى چند فراشدم . « 1 » ]
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : كى چه بايد كرد .
( 3 ) - مب : و لب مىجنبانيد .
( 4 ) - مب : آن زن مىآمد .
( 5 ) - مب : مىگفت كى .
( 6 ) - مب : سخنى .
( 7 ) - مب : افتادم .
( 8 ) - مب : و از ما كار خواستى چون شب درآمدى ما را بند بر نهادندى . اصل : مطابق متن عربى است .
( 9 ) - مب : با اين كس كى بر ما موكل .
( 10 ) - مب : وقت نگه داشتند آنوقت بود كى شيخ آن زن را گفته بود كى تو بازگرد و شيخ .
( 11 ) - مب : آن موكل بانگ بر من زد .
( 12 ) - مب : بيفتاد .
( 13 ) - مب : شد .
( 14 ) - مب : بخواندند بند نيكو كردند و بر پاى من نهادند .