كردى آن مرد را بگرفتند و هزار تازيانه بزدند « 1 » اتّفاق چنان افتاد كه چون شب آمد اين عيّار را « 2 » احتلام افتاد و سرمائى سخت بود و بامداد « 3 » به آب سرد غسل كرد [ او را ] گفتند مخاطرهء جان كردى گفت شرم داشتم از خداى تعالى كه صبر كنم بر هزار تازيانه ، از بهر مخلوقى و صبر نكنم بر كشيدن رنج سرما و غسل كردن از براى او « 4 » .
گويند كسى بود و دعوى جوانمردى كردى ، گروهى از جوانمردان به زيارت او آمدند « 5 » ، اين مرد گفت اى غلام سفره بيار ، نياوردند « 6 » [ دو سه بار بگفت نياورد اين مردمان در يكديگر مىنگريستند گفتند جوانمردى نبود خدمت فرمودن به كسى كه چندين بار تقاضاى سفره بايد كرد غلام هنگامى [ كه ] سفره آورد اين خواجه وى را گفت « 7 » ] چرا « 8 » سفره دير آوردى [ غلام « 7 » ] گفت مورچه اندر سفره شده بودند و از جوانمردى نبود سفره پيش جوانمردان آوردن كه بر آن مورچه باشد « 9 » و از جوانمردى نبود مورچه [ را ] از سفره بيفكندن ، بايستادم تا ايشان خود بشدند « 10 »
هامش
( 1 ) - مب : و گفتهاند بعضى از عياران غلامى داشت كى خدمت وى كردى سلطان آن غلام را طلب كرد بنهداد هزار تازيانهاش بزدند هم بنهداد ( ظ : بنداد ) . اصل : از متن عربى دور است .
( 2 ) - مب : اتفاق را آن شب آن عيار را .
( 3 ) - مب : برخاست و به آب .
( 4 ) - مب : از خداى تعالى شرم دارم كى از بهر مخلوقى هزار تازيانه بخورم و از بهر خداى غسلى برنيارم . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 5 ) - مب : و گويند جماعتى از اهل فتوت به نزديك كسى آمدند كى دعوى جوان مردى كردى .
( 6 ) - مب : غلام را گفت سفره پيش آور دير آورد .
( 7 ) - مب : ندارد . اصل : مطابق متن عربى است .
( 8 ) - مب : گفتند چرا .
( 9 ) - مب : مورچهء در سفره بود از فتوت نبود با مورچه پيش جوانمردان آوردن .
( 10 ) - مب : صبر كردم تا مورچه از سفره بيرون رفت .