و نگريستن سلطان بىمرادى « 1 » نبود امير گفت من او را بدين نيكوتر همىدارم « 2 » هر كسى [ از شما ] شغلى دارد و او مراقبت احوال من مىكند [ و مراعات نگريستن من « 3 » ] .
و گفتهاند هركه بخواطر ، خداى را مراقبت كند خداى جوارح او نگاه دارد .
[ پرسيدند ابو الحسن هندو را كه شبان كى باز دارد گوسفند را بعصاء رعايت از چراگاه هلاك گفت چون داند كه برو نگاهبانيست . ]
عبد اللّه بن عمر گويد رضى اللّه عنه كه در سفرى بود « 4 » غلامى را ديد كه گوسفند مىچرانيد گفت اى غلام ازين گوسفند يكى « 5 » بفروشى گفت آن من نيست ، گفت خداوند [ ش ] را بگوى كه گرگ ببرد « 6 » غلام گفت به خداى چه گويم « 7 » به روزگارى دراز عبد اللّه عمر مىگفتى كه آن غلام گفت به خداى چه گويم « 7 » .
[ جنيد گفت هركه اندر مراقبت به حقيقت رسيده باشد از آن ترسد كه حظّ او از خداى فوت شود نه از چيزى ديگر « 8 » .
ذو النّون گويد نشان مراقبت ايثار كردنست آنچه خداى عزّ و جلّ اختيار كرده باشد و بزرگ داشتن آنچه خداى تعالى بزرگ داشتست و حقير داشتن آنچه خداى
هامش
( 1 ) - مب : چون تو به كوه نگريستى من دانستم كه نگريستن پادشاه بىفايده و مرادى نباشد .
( 2 ) - مب : من او را از بهر اين مراعات بيشتر مىكنم .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : عبد اللّه بن عمر به شهرى بود . ظ : به سفرى .
( 5 ) - مب : او را گفت اين گوسفندان يكى را .
( 6 ) - مب : بخورد .
( 7 ) - مب : خدا كو - با متن عربى مطابق است .
( 8 ) - متن عربى : حكايتى نقل مىكند كه در اصل ، مب - نيامده است .