[ بو ] يعقوب سوسى گويد تنها بودن نتواند مگر كسى كه از جملهء اقويا بود « 1 » اما امثال ما [ را ] اجتماع سودمندتر تا در برابر يكديگر كار « 2 » مىكنند .
ابو العبّاس دامغانى گويد شبلى مرا وصيّت كرد [ و ] گفت تنهائى پيشه گير و نام [ خويش ] از ديوان قوم بيرون كن و روى فرا ديوار كن تا آنگاه كه اجل درآيد . « 3 »
كسى به نزديك شعيب بن حرب آمد گفت چرا آمدى گفت تا نزديك تو بباشم گفت عبادت شركت برنتابد ، هركه را با خداى انس نبود با هيچچيزش انس نبود .
يكى را ازين قوم پرسيدند كه آنجا هيچكس هست كه بازو موانستى « 4 » بود گفت هست ، دست فرا كرد و مصحف « 5 » قرآن برداشت گفت اينست « 6 » و درين معنى شاعر گويد .
شعر :
و كتبك حولى ما تفارق مضجعى * و فيها شفاء للّذي انا كاتم
مردى ذو النّون مصرى را پرسيد كه عزلت كى درست آيد مرا گفت آنگاه كه از نفس خويش عزلت گيرى .
ابن المبارك را گفتند داروى دل چيست گفت مردمان ناديدن « 7 » .
هامش
( 1 ) - اصل : مگر كسانى كه در دين بزرگ باشند .
( 2 ) - مب : تا به ديدار يكديگر عملى .
( 3 ) - مب : تا بميرى .
( 4 ) - مب : نزديك تو هيچكس نيست كه تو را با وى موانستى باشد .
( 5 ) - مب : جامع .
( 6 ) - متن عربى : و مد يده الى مصحفه و وضعه فى حجره . دست فرا مصحف برد و آن را در كنار خود نهاد .
( 7 ) - مب : آنكه مردم را كم بيند .