ويرانكنندهء مكان است . و حروف آيات او است وجود او اثبات او است . و شناخت او توحيد اوست و توحيد او جدا باز كردن است او را از خلق او كه هرچه صورت بندد اندر وهم بخلاف آنست ، حد چون توان كرد او را بدان چيزى كه ازو فرا ديدار آمد و باز او گردد ، نه چشم به دو نگرسته و نه ظنّها اندرو رسيده نزديكى او كرامت او بود و دورى او خوار بكردن او بود علوّ او نه با فراشتگى است و مجىء او نه به حركت است ، اوّل و آخرست و ظاهر و باطن و قريب و بعيد ، آنك چنو كس نيست ، شنوا و بيناست .
يوسف بن الحسين گويد كسى پيش ذو النون مصرى بيستاد و گفت مرا خبر گوى از توحيد تا چيست گفت آنست كه بدانى كه قدرت خداى را اندر چيزها مزاج نيست و صنع او چيزها را بعلاج نيست و علّت همه چيزها صنع اوست و صنع او را علّت نيست و هرچه اندر دل تو صورة بندد خداى عزّ و جلّ بخلاف آنست .
جنيد گويد كى توحيد آنست كه بدانى و اقرار دهى كه خداوند سبحانه و تعالى فرد است به ازليّت خويش و او را ثانى نيست و هيچچيز آنك او كند نتواند كرد .
ابو عبد اللّه خفيف گويد ايمان باور داشتن است بدل بدانچه حق او را بياگاهاند از غيبها .
ابو العباس سيّارى گويد عطاء او بر دو گونه باشد كرامت بود و استدراج بود هرچه با تو بگذارد كرامت بود و هرچه زائل كند استدراج بود . بگو كه من مؤمنم ان شاء اللّه [ و ابو العباس پير زمامهء خويش بود . از استاد ابو على دقاق شنيدم رحمة اللّه عليه كى گفت ] ابو العباس سيّارى را مغمّزى همىكردند . گفت پائى همىمالى كه هرگز اندر معصيت گامى فرا نرفت .
ابو بكر واسطى گويد هركه گويد من مؤمنم حقّا او را گويند حقيقت اشاره كند به اشرافى يا اطّلاعى و احاطتى [ و او پير زمانهء خويش بود از استاد ابو على دقّاق شنيدم كى گفت ابو العباس سيّارى را پرسيد گفت ] « 1 » هر كه از وى بازماند دعوى وى
هامش
( 1 ) - اين عبارت زائد مىنمايد و در اصل عربى نيست و جمله : هر كه از وى الخ جزو سخن ابو بكر واسطى است .