بچهها « 1 » آتش بياوريد . [ 434 ] كرسى را بهم بزنيد . مىگفت : من چرا بايد زير كرسى ننشينم .
بخصوص از اين طرف ، پائين كرسى ، جاى رذل « 2 » است . هركس اين سمت كرسى بنشيند .
جاى رذلى است . موچول خان ، يحيى خان ، من [ و ] ساير [ ين ] از خنده مرديم ، مىگفت :
چرا مىخنديد . مگر بد است . من زير كرسى بنشينم . چه عيب دارد . من رفيق شاه هستم .
من لله « 3 » باشى هستم . من مثل گيس سفيد هستم . در بچگى « 4 » شاه فلان جا را مىشستم .
چرا ننشينم . زير كرسى . خلاصه اينقدر نامربوط گفت ، كه از خنده مرديم . بعد رفت . ما هم قدرى با ميرزا على خان و . . . شعر منتخب كرده ، بعد خوابيديم .
lakeri
محقق امروز آمده بود . در ولاسجرد خوانين تكلو مىنشينند . اين طايقه در قديم ، در عهد سلاطين صفويه ، امراء و خوانين و سرداران معتبر داشتهاند . حالا ندارند .
روز شنبه [ ششم ذيقعده ]
بايد رفت به « فرسفج » كه ملكى ميرزا شفيع مستوفى مرحوم ، است . اما حالا پيش حاجى مراد خان ياور و اولادش ، گرو گذاشتهاند . سه فرسنگ سبك راه بود . صبح سوار شده رانديم ، به كالسكه عماد الدوله باز همراه است . از نصف راه مرخص شد . رفت . يعنى بعد از ناهار ، با ملك نياز خان ، و محمد حسن خان كلهر . و . . .
اعتضاد السلطنه ، با كلاه پوست منحوسى ، و عينك آمد . خيلى صحبت شد از تهران و . . .
هيجدهم رمضان ، از تهران درآمده است . در همدان و اينجاها بوده است . خيلى صحبت شد .
سليم لال هم ، پيدا شد . فرهاد ميرزا ، هم الى اين منزل بازآمد . خلاصه رانديم . راه خوبى بود . طرفين راه كوه و دره و تپه است . الى ده باقرآباد وقف ، كه دست خسرو ميرزا است . قدرى سربالا است . اما معلوم نيست . سربالائى گردنه مانند مىشود . آنوقت سرازيرى است .
اما كم ، باز معلوم نمىشود . مىرود الى منزل . كه از دست چپ پيداست . به مسافت دو فرسنگ است . كه قصبه « توى » و « سركان » و دهات متعلق به آن همه ، در دامنه ، و درههاى الوند ، پيدا بودند . الى دامنهء الوند ، جلگه و صحراست . اما جلگه و صحرا را ، كوه از اطراف احاطه
هامش
( 1 ) . اصل : بچها
( 2 ) . اصل : رزل
( 3 ) . اصل : لهله
( 4 ) . اصل : بچهگى