تاريخنويسى افشارى است . بنابر شجرة الملوك ، شاه طهماسب دوم به ملك محمود پيغام داد :
كه اى نامبردار با عزّ و جاه * پدر بر پدر حاكم و پادشاه
تو را پادشاهى سزاوار هست * ولى به كه باشى مرا زيردست
ازاينرو كه فرزند پيغمبرم * بسى در گهر از تو بالاترم
روا نيست در كيش و آئين و دين * كه با من شوى روبهرو روز كين
اگر ملك جاويد خواهى و كام * به زودى به نزديك تختم خرام
چو بشنيد شاهنشه كى ، پيام * به خود گفت شرمم ز خير الانام
كه گردم به فرزند او كينهور * پس خواهش نفس و تاج و كمر
( برگ 117 ب )
بنابراين ، ملك محمود خود از سلطنت كناره گرفت و به نزد شاه طهماسب دوم رفت :
ز خود كرد خلع شهى شهريار * بيامد به درگاه آن تاجدار
اما ، وقتى ملك نزد شاه طهماسب رفت ، اطرافيان تحت تأثير شخصيت او قرار گرفتند و همين نگاه مثبت آنان به وى ، نادر را كه اينك طهماسب قلى شده بود نگران كرد و با خود انديشيد كه :
گر اين دم نگردم بر او چيرهدست * مرا بايد از جان خود شست دست
بنابراين ، نزد شاه صفوى از او سعايت كرد و پس از آن طىّ توطئهاى ملك محمود را به خلوت دعوت كردند و او همراه ملك محمّد على خان و ملك اسحاق خان نزد شاه رفت ، اما پس از آن كسى او را نديد :
چو در خلوت شاه ايران رسيد * از آن پس به ايوان كس او را نديد
( برگ 118 ب )
بنابر روايت مورّخان افشارى ، ملك محمود در مشهد شهربندان شد و پس از آنكه دريافت نمىتواند در برابر يورش سپاه صفوى ايستادگى كند به حرم رضوى پناه برد و سرانجام تسليم شاه طهماسب دوم شد و پس از آن با توطئهء نادر كشته شد .