سر در جيب فكرت نهاده در بحر حيرت فرو رفتم . عرضه داشتم ، اى مولاى من ! مرا كه آنقدر و قابليت نيست كه خود را قرين قربيافتگان عتبهء مقدّست بينم ، پس اين شور از چيست و اين كشاكش از كيست ؟
از براى حلّ اين معماى مشكل هر لحظه شكلى مىكشيدم تا اينكه بداهتا اين رباعى بر زبانم جارى شد :
عشق تو مرا كشد به سويت مهجور * ديوانه و بىخودم چه مست و مخمور
دانم كه نيم قابل اين فيض ولى * اين قافله را يقين سگى هست ضرور
بعد از حلّ اين مسأله به عفعف « 1 » پرداختم و از براى تدارك قصور گذشته العفو گفتم .
دم ارادت مىجنباندم و پوزهء اخلاص بر گارى مىساييدم . گارى به خيابان چراغ گاز رسيد و از آنجا از مدرسهء سپهسالار گذشتيم . چشمم به گنبد مسجد و منارهء آن اوفتاد كه از ضرب گلوله ، سوراخ و خراب شده بود .
حالم ديگرگون شد . گفتم : « فيا ليت هذا السّهم كان به . . . » « 2 »
بىاختيار آب از چشمم جارى و به حضرت بارى شكايت كردم كه خانه خرابى تا كى ؟ و بندگانت را به خودگذارى تا چند ؟ درياى قهرت را وقت آن نرسيده كه در تموّج آيد و نايرهء غضبت را موقع آن نرسيده كه خانمان ظالمان را بسوزاند ؟ « فاين قهرك الاليم و غضبك العظيم فنجّنا برحمتك من القوم اللّئيم برحمتك يا ارحم الرّاحمين . » « 3 »
گارى از آن مكان گذشت و تير اين مصيبت بر دل تا پر نشست . قبل از رسيدن به دروازه از شراشر وجودم آوازهها مىشنيدم كه هر عضوى از اعضايم مرا مخاطب داشتند و هريك به زبان حال با من مىگفتند كه هان اى غافل قلّاش « 4 » ، با ادب باش !
اين ره عشق است ، ره حمّام نيست
بايد از همين مكان به حريم كعبهء دوست محرم گردى و جز سوداى وصالش ، هرچه
هامش
( 1 ) . عفعف : پارس ، عوعو .
( 2 ) . يعنى : « اى كاش اين تير به خودش مىخورد » .
( 3 ) . يعنى : « پس آن چيرگى بسيار دردناك و خشم كلان تو كجاست ؟ به حق بخشايش و احسانت ما را از اين گروه مردم فرومايه رهايى بخش ، به حق بخشايش و احسانت اى بخشايندهترين رحمكنندگان » !
( 4 ) . قلّاش : مردم بىنام و ننگ و لوند و بىچيز و مفلس . « برهان »