( 1 ) همهء آرزوهاى معاويه در زندگى رنگين دنيا تحقق يافت و به آنچه در اين كاميابى زودگذر ميخواست رسيد ولى تنها يك انديشه هميشه او را به خود مشغول ميداشت و بستر خوابش را بناآرامى ميكشيد . او ميخواست كه خلافت غاصبانه و حكومت جابرانهاش بين پسران و خاندانش ادامه يابد و براى رسيدن به اين آهنگ نادرست همه كوششهايش را به كار مىانداخت و دورماندگان را به نزديك مىآورد و پولهائى فراوان خرج ميكرد و با وجود پيرى و ناتوانيش بمدينه سفر ميكرد ولى به اجراى طرح نابكارانهاش توفيق نمىيافت زيرا امام حسن ( ع ) زنده بود و مانعى بزرگ در برابرش بشمار ميرفت ، پس از انديشه زياد ، دريافت كه راهى جز كشتن امام به پنهانى ندارد ، چون همه مردم به امام چشم دوختهاند و منتظرند تا دوران خلافت الهيش فرا رسد و در همه جا به گسترش عدالت و تعميم خير بپردازد و ستمگريها و نابرابريها را براندازد .
معاويه همچنان مىانديشيد و در فكرى ژرف و سياه فرو ميرفت و نيرنگها و نقشههائى فراوان به نظر مىآورد تا چگونه به آرزويش برسد و امام را از سر راه بردارد ، ناگهان سخن ما كرانهاش كه نمونهء سياهى از ترور و نامردمى بود بيادش آمد كه گفته بود ( خداوند سپاهيانى از عسل دارد ) زيرا با عسل زهرآلود ، سردار بزرگ اسلامى مالك اشتر را كشته و همچنين سعد وقاص را با زهر از بين برده بود ، به همين جهت چندين بار زهرهاى كشندهاى به امام بهنگام اقامتش در دمشق
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 579
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٥٧٩