به انتظار كشتى در كمال بدحالى بسر بردم . شبانه كشتى از « پطى » آمد .
* * *
روز نوزدهم
به كشتى سوار شده در مدت پنج ساعت به پطى آمديم .
آنجا نيز قريهايست بزرگتر از ماران ، مىتوان قصبه گفت . آبادجانيست . سر حد مملكت روس و آخر گرجستان است . از دولت روس در آنجا دو دفترخانه مستقر است . انبار بسيار بزرگى براى گمرك ساختهاند كه امتعهء خارجه و داخله در آن انبار ضبط و گمرك مىشود . آن دو دفتر يكى متعلق به عمل گمرك است ، ديگرى براى ملاحظه و ثبت و امضاى « باشبرت » « 1 » يعنى تذكره . مترددين اگر كسى باشبرت نداشته باشد ، از آنجا اذن عبور نمىدهند ، نه به داخله و نه به خارجه . مگر از راهى كه آمده معاودت نمايد ، و اين قريه در كنار قراردنگيز « 2 » واقع است . همانجا رود رين به دريا داخل مىشود .
* * *
روز بيستم
، باز بواسطهء حاضر نبودن كشتى بخار در پطى توقف كرديم روز نوبه بود . نوبه به كمال شدت آمد . آن روز و آنشب را كه شب بيست و يكم بود ، مدهوش افتاده بودم . هم در آن شب كشتى كه از كشتى سابق بزرگتر بود و سير او منحصر است به همان كنارهء دريا . از « باتم » آمد .
* * *
روز بيست و يكم
، از پطى حركت كرده به كشتى رفتم . به قدر يك ساعت در آخر رود رين آمد تا وارد قرادنگيز شد . در ملتقاى آب رود و دريا . تلاطم از حد زياد است . حالت اهل كشتى همه منقلب بود . بد نبود حالت حضورى دست داد . فىالجمله رايحهاى از مصداق كريمه
« فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ
هامش
( 1 ) - پاسپورت
( 2 ) - قرادنگيز درياى سياه است .