حاكم تربت ، آنجا مقيم بود گفتم جمعيتى فرستاد كه بارها و شترها را بيارند .
بعد از مدتى فرستادم على خان سلطان كه نوهء يعقوبعلى خان محولاتى و در فوج قرائى سلطان است ، آمد . به او هم گفتم ، ده بيست نفر سرباز فرستاد ، يابوهاى بنه را هم بردند . به هرمصيبت بود تا قريب غروب بارها را به فيضآباد رساندند .
روز دوشنبهء بيستم . صبح
، مهياى رفتن بودم ، باران سر كرد . در اين راه هم مىگويند ، دو سه كال هست كه مملو از آب است و عبور مال خاصه بنه و شتر محال است . الجاء « 1 » مانده و معطليم .
روز يكشنبهء بيست و يكم .
صبح ، از فيضآباد سوار شده پنج نفر شتر هم كرايه كرديم تا تربت . آمديم به « ظهيرآباد » كه چهار فرسخ است . شب را مانديم . ظهيرآباد ملك مرحوم ظهير الدوله و سپرده به حاجى محمد ميرزا است .
قنات و مزرع خوبى دارد .
روز چهارشنبهء بيست و دويم .
از ظهيرآباد سوار شده ، روانهء تربت شديم يك ميدان كه راه آمديم يكى از شترها از پا افتاد ، مشرف به موت شد .
عباس ساربان حلالش كرد . پوستش را به هشت هزار فروخته بود . قبل از ظهر رسيديم به تربت . چهار فرسخ است . در مزار شيخ حيدر منزل كرده ، به حمام رفتم . بعد از حمام رفتم به مجلس فاتحهء مادر صدر العلماء از آنجا آمدم منزل محمد خان سركرده . ميرزا محمود طبيب آمدند . شروحى از تعديات محمد حسن خان حاكم گفتند و در هرمنزل از اين مقوله گفتهاند . به محمد خان گفتم ، چند سوار همراه كند . چهار نفر آورد . روغنها را خواستند از قرار يك من چهار هزار و ده شاهى بخرند . چون يك لنگه دو دبه بود كشيدند چهل و شش من بود .
نتوانسته بخرند ، معامله نشد .
روز پنجشنبهء بيست و سيم .
دوازده من برنج براى سبكبارى از بار شترها گفتم به آنها فروختند . روغن از قرار منى چهار هزار و دهشاهى . برنج از قرار يك هزار . بعد از آن روانه شديم از تربت . وقت سوار شدن محمد
هامش
( 1 ) - الجاء ( به كسر همزه ) ناچار كردن ، كار خود را به خدا سپردن