كه به تون هركه سرشمار كند * باد در لعنت خداى جهان
از وقتى كه عماد الملك مستقل شد ، هرساله از تون سيصد تومان سرشمارى مىگرفت . وقتى به تون آمد ، اين سنگ را ديد و لعنت مردم را شنيد شبى آمدند سنگ را كندند و بردند . صبح مردم مطلع شدند . قدرى زن و مرد قيل و قال كردند . عماد الملك هم ظاهرا قدرى تغير كرد كه كى برده است ، مؤاخذه كنم . به همين گذشت و عمل سرشمار مجرى بود تا اينكه حاجى ابو الفتح خان پازكى از جانب مرحوم نظام الدوله « 1 » آمد از اين داستان مطلع شد . او باز قدغن كرد و لعنتنامهء ديگر قرار داد .
شاعرى لعنتنامهء او را قصيده ساخت ، در پهلوى درب بقعه ، قرينهء جاى سنگ چسبانيد . شرحى هم ديدم به خط خوش در پاى آن قصيده نوشته بود .
آينهاى هم روى آن چسبانيده بود كه حالا آينهاش را شكستهاند . بعد كه باز عماد الملك آمد و برقرار شد ، گفت : حاجى ابو الفتح خان غلط كرده است و باز سرشمار را گرفت . تا زمانى كه حاجى ميرزا زمانخان به تعديل آمد . او از ماجرى مطلع شد ، موقوف كرد . باز عماد الملك اعتنا نكرد و مىگيرد .
خيلى مايهء تعجب شد .
روز جمعهء چهارم .
صبح رفتم حمام . وقت نهار بيرون آمدم . صداع داشتم . گفتند : محمد نام ساربان امير قائن به سبزوار مىرود . گفتم : بركها را يك بار بستند . صد و دوازده توپ برك بود كه به دويست و هشتاد و هفت تومان خريده بودم . كاغذى نوشتم به حاجى علينقى كاشى كه در تهران بفروشد . كاغذى هم نوشتم به كربلائى اسمعيل تاجر بيرجندى ، ساكن سبزوار كه بار برك را نزد حاجى علينقى بفرستد ، كرايه از تون تا سبزوار را به محمد ، پنجهزار دادم .
آقا عبد الوهاب هم خداحافظ كرد كه به مشهد برود . نوشتهء اسب محمد -
هامش
( 1 ) - حاج حسينخان ( يوزباشى - شهاب الملك - نظام الدوله ) از 1291 الى محرم 1292 ه . ق والى خراسان بود .