گاهى به صحبت ، گاهى به خواندن جهانگشاى مشغول بودم .
روز چهارشنبهء نوزدهم
. صبح برخاسته ، مدتى ميان باغ راه رفتم .
كاظم خان آمد . از حساب خودش و ميرزا محمد حسين شكايت كرد كه مىخواهد در حسابرس « و كدكن » به من اجحاف كند . گفتم : دو روز ديگر او را مىخواهم .
حساب تو را در حضور خودم مىرسم . شاكر شد و رفت . نهار خورديم . يك كبك و يك تيهو ، روز پيش مرد رعيتى آورده بود ، پلو پخته بودند . خيلى نرم و خوب بود . بعد از نهار حكيمباشى آمد ، نشست تا عصر و گفت : خوب است بازديدى از ميرزا محمد باقر و ملا على اكبر پيشنماز بكنيد . گفتم : چه عيب دارد ! عصر كه فرستادم ، ملا على اكبر منزلش نبود . ميرزا محمد باقر خودش آمد .
وعدهء فردا عصر خواست كه من به منزل او بروم . چاى خورد و وقت مغرب رفت .
حكيمباشى هم امشب نوبهء زن بزرگش كه در حسنى منزل دارد ، بود ، و آنجا رفت . من ماندم تنها و جهانگشا .
روز پنجشنبهء بيستم
. جز گردش باغ و نهار و شام و آمدورفت مردم متفرقه ، مطلب تازهاى كه قابل نوشتن باشد نبود . ميرزا سليمان آدم ميرزا محمد حسين را گفتم گرفتند حبس كردند . براى هفت تومان كه به شخص عطارى عبد الجواد نام تعدى كرده بود .
روز جمعهء بيست و يكم
. صبح حمام رفته ، بيرون آمدم . قدرى گردش باغ كرده نهار خوردم . چند نفر عارض آمده ، شكايت از ميرزا محمد حسين پيشكار كردند . گفتم : بروند فردا كه شنبه است بيايند تا او را بخواهم رسيدگى كنم ، رفتند . عصر سوار شده بيرونها رفتم . مغرب آمدم . حكيمباشى هم شب .
قدرى به صحبت گذشت .
روز شنبهء بيست و دويم
. صبح شخص عطارى آمد كه هفده هزار ماليات من است . شش تومان و ده شاهى از من گرفتهاند . جمعى از اهل رباط آمدند كه موافق نوشته و جزو ممهور مستشار الملك ، ماليات ما صد و يك تومان