است كه گفتم صبح جواب مىنويسم . حالا هم ميرزا محمد حسين پيشكار آمده ساعتى نشست و رفت .
روز چهارشنبهء دوازدهم
. تازهاى ندارد مگر وقت عصر كاغذى از مستشار الملك رسيد ، مبنى بر تمجيد و از درستكارى و معلوم كردن مأخوذى انوشيروان ميرزا و فرستادن مقصرين .
روز پنجشنبهء سيزدهم
. بعد از ظهر سوار شده قدرى در صحرا گردش كردم . عصر آمدم در مزار قطب الدين فاتحه خوانده ، نماز كردم . مغرب به شهر آمد .
روز جمعهء چهاردهم
. صبح برخاسته به حمام رفتم . قلى خان پسر هادى خان آمد . هرچه با او حرف زدم تكلم نكرد . اما تماشا داشت . تركيب و اندام او از فربهى آيتى بود . عصر پاكتى رسيد از ميرپنجه ، مشتمل بر پاكتى از جناب نصير الدوله مورخهء 28 صفر كه شما كار تربت را تمام كنيد ، مأموريت قائن به حال خود است . برويد به قائن .
روز شنبهء پانزدهم
. جمعى از رعايا به عرض و داد از تعدى ميرزا محمد حسين آمدند . آنها را نزد او فرستاده پيغام كردم كه رفع تعدى از آنها بكند . وقت عصر شنيدم ميرهاشم و ميرزا مهدى كه به مشهد برده بودند ، توسط مرا نواب و الا قبول كرده ، مرخصشان فرموده ، به تربت آمدهاند . شب را تنها ، كتاب جهانگشاى نادرى را مطالعه كردم . پنج شام خورده خوابيدم .
روز يكشنبهء شانزدهم
. صبح ميرزا محمود حكيمباشى ، ميرهاشم ، ميرزا مهدى آمدند . پسر پنج ساله هم از ميرزا محمد حسين مستوفى تربتى آوردند ميرزا فضل اللّه نام ، قدرى نشسته از احوالات مشهد گفتند . و گفتند حكومت تربت را به ميرزا محمد على مستوفى قاين دادند . فردا پسفردا مىآيد . نهار خورديم . حكيمباشى رفت به مسجد نماز كرد ، آمد . سوار شديم رفتيم صحرا قدرى راه رفتيم . عصر آمديم به قريهء حسنى كه خانهء حكيمباشى آنجاست . در