تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه ايران و روسيه ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
آن بسيار ، و ابو جعفر محمد بن جرير طبرى مشهور كه در 316 « 118 » نماند . چون اهالى آنجا بازرگانان بوده‌اند ، چينىها و جاى نمازهاى ممتاز به هر سو مىبرده‌اند . در بناى آن اختلاف است ، به ضحاك و فريدون و طهمورث نسبت دهند . ولى مورخ طبرى به فيروز نام پادشاهى نسبت داده گويد : دو برادر بودند [ كه ] دو ديه به نام خود ساختند . اشتاد رستاق و يزدان‌آباد . اشتاد را دخترى بس وجيهه بود كه چشم روزگار بدان نكوئى كم ديده ، فيروز شاه كه در بلخ فرمان‌روا بود آن دختر را در خواب ديده شيفته و گرفتار وى گرديد . شكيب از دست داد . ديرگاهى به جستجوى وى برخاست ، سودمند نيفتاد . ماجرا پيش مهر فيروز كه يكى از خويشان وى بود گشود . مهر فيروز براى چاره به شتاب راه طبرستان پيش گرفت و به كوسان كه بابلكانيان در آنجا بزرگى كردندى فرود آمد ، يكسال پژوهش نمود ، نيافت ، روزى گذارى به جنگلستان كنار رود اهلم افتاد ، در كنار جوى آن دختر را به جامه‌شوئى يافت . و شناخت . گفتگو كرده ، به همراهى وى به خانه‌اش آمده ، پس از سه روز آشكارا كرد كه ترا به زنى خواهم كرد ، دختر پذيرفت . مهرفيروز به پادشاه نوشت . پادشاه از اين ماجرا بسيار خوشوقت گشته به جوالها جواهر و زرها به ارمغانى فرستاد . پس از رسيدن ارمغانى ، مهرفيروز افسانه باز نمود كه ترا براى پادشاه خود خواهم . و به بلخ برد . پس از چندى فيروز شاه را از دختر پرسشى چند شد ، كه چرا دختران جايگاه شما را چشم بدين پايه سياه و نيكو و لب بدينسان نازك و خوشبو و بدن بدينگونه نرم و لطيف است ، دختر پاسخ داد كه هر بامداد كه از خواب سر برآريم به گلها و رياحين ديده گشائيم و گاهگاهى باد رنجبويه نوشيم و در تابستان كتان و در زمستان حرير پوشيم ، اين است چشمكان سياه و جانشكار لبها خوشبو و خوش‌گفتار ، بدن حريروار است ، پادشاه را سخت خوش آمده گفت آنچه خواهى بگوى بجاى آرم ، دختر گفت خواهم در همان جايگاه كه زائيده‌ام در كنار رود هراز شهرى برپاى
هامش
( 118 ) - فرهنگ معين مرگ طبرى را سال 310 آورده است