دسكره [ 1 ] او بنا كرد .
بهرام بن هرمز
اين بهرام مردى جد بود و مانى او را بدين خويش خواند اجابت نكرد ، و مانى را بدست آورد و بكشت ، و پوست او بياهخت [ 2 ] و كاه بياگند ، و بجندى شاپور بياويخت .
و بيشتر از شيعه و تبع ( 24 ) كه او را اندران روزگار به ايران بودند بدست آورد ، و دوازده هزار مرد مانوى راهب را بكشت .
بهرام بن بهرام
چون بر تخت سلطنت بنشست ، دست ببدى برد ، و مردى بدخو بود و معجب [ 3 ] راى ، با اهل مملكت زشتيها كرد ، چنان كه همه وزيران و مدبران و كارداران او كه مصلح بودند دست از كار او بكشيدند . و چون ( به ) پادشاهى بنشست بر زبان او چيزهاى ناخوش رفت ، و همه رعايا از وى نفور بودند تا آخر عهد او .
بهرام بن بهرام بن بهرامان [ 4 ]
و چون بهرام بر تخت سلطنت نشست ، دست [ 5 ] ( به ) ستم و كشتن برد ، و بسيار
هامش
[ ( 1 - ) ] هر دو نسخه : دشكوه ؟ مجمل دسكرة الملك او بنا كرد .
[ ( 2 - ) ] آهخت يعنى بر كشيد و بر آورد ( برهان )
[ ( 3 - ) ] معجب : متكبر ( المنجد ) .
[ ( 4 - ) ] كذا در اصل . مجمل : بهرام بهراميان . حمزه : بن بهرامان . گزيده : او را بهرام بهرامان خوانند . و اين صحيح است ، الف و نون ادات نسبت است ، و ياى نسبت زائد است . غرر 241 : بهرام بن بهرام بن بهرام .
[ ( 5 - ) ] اصل . داست ؟