چو چتر عودى شب سايه از جهان برداشت * فلك ز افسر خورشيد سايبان برداشت « 1 »
پيادهوار فرومانده مه چو شاه نجوم * ز اسب ادهم شب زين كهكشان برداشت
ملك اسلام « 2 » بپاى حصار آمده ، فرمود تا گرفتگان « 3 » فراه را خوار و زار ، بپاى حصار اسفزار بردند ، « 4 » چون ملك قطب الدين ، و ارباب فراه كه در حصار بودند آن دو هزار فراهى را گردنبسته و عريان و گريان بديدند ، « 5 » متحير و مضطربحال شدند ، و در ميان ايشان دوئى « 6 » و اختلافى پيدا شد ، گروهى اصلا بمصالحت تن در نميدادند ، و جماعتى قطعا قدم در ورطهء محاربت نمىنهادند ، آخر الامر ملك قطب الدين بنصيحت و دلالت جمعى از حضار حصار بيرون آمده « 7 » ، التجا بملك شمس الدين
هامش
( 1 ) - پا : عروس آفتاب دركشيد :فلك ز افسر خورشيد سايبان برداشت * ز اسب ادهم شب زين كهكشان برداشتملك اسلام بپاى .
( 2 ) - مج . پا : ملك اسلام بپاى حصار آمده فرمود .
مك : ملك اسلام فرمود .
( 3 ) - پا : فرمود تا گرفتگان فراه را پيش بردند .
مج : فرمود تا گرفتگان فراه را بردند .
مك : فرمود تا آن گرفتاران بىسرانجام را خوار و زار بپاى حصار اسفزار بردند .
( 4 ) - مج . پا : چون ملك قطب الدين و ارباب فراه كه در حصار بودند آن دو هزار فراهى را گردن بسته .
مك : ملك قطب الدين و مردم فراه كه آن سپاه را گردن بسته .
( 5 ) - مج . پا : متحير و .
مك : ندارد .
( 6 ) - مك : و در ميان ايشان دوئى پيدا شد .
مج : و در ميان ايشان دوئى و اختلافى پيدا شد .
پا : و در ميان مردم حصار دوئى و اختلاف پيدا شد .
( 7 ) - مج : آخر الامر ملك قطب الدين بنصيحت و دلالت جمعى از حضار حصار بيرون آمده .
پا : آخر الامر ملك قطب الدين بنصيحت و دلالت با جمعى از حضار حصار بيرون آمده .
مك : ملك قطب الدين بنصيحت و دلالت جمعى از حضار حصار بيرون آمده .