پشين اقول پرسيد كه درين ملك از ملك شمس الدين كسى هست يا نه ؟
گفتند : پسرى مانده است ، در اردوى پادشاه ابقا است ، از قضا درين اثناء پادشاه ابقا بهرات رسيد ، شاهزاده « 1 » پشين روز ديگر پيش ابقا خان رفت و عرض كرد كه « 2 » اين مملكت بغايت پريشان و بىسرانجام است ، و رعاياى اين ملك سرى و سرورى « 3 » و والى و كلانترى ندارند ، اگر « 4 » حكم يرليغ شود كه پسر ملك شمس الدين بحكومت اين ديار مامور « 5 » بود ، امريست بموضع « 6 » و خيريست بموقع ، ابقا خان در ساعت ايلچيان بقدغن تمام ارسال فرمود تا ملك ركن الدين را پيش سرير آوردند ، « 7 » او را نوازش فرموده حكم كرد كه او را بلقب پدر او ملك شمس الدين « 8 » بازخوانند ، « 9 » و قچاق نامى برسم شحنگى با او بهرات فرستاد ، پس ملك شمس الدين كهين با خلعت فاخر و يرليغ
هامش
اين است :ملك بىملكدار باشد نى * ور بود پايدار باشد نى
بىشهنشه بناء ملك جهان * محكم و استوار باشد نى
خطهء را كه بىخداوندست * كار او برقرار باشد نى
شهر را هيچ حامى و حارس * چون شه و شهريار باشد نى( 1 ) - مج : پشين روز ديگر پيش ابقا خان رفت و .
مك : اين عبارت را ندارد .
( 2 ) - پا . مك : كه اين مملكت . مج : كه مملكت .
( 3 ) - مج . پا : و والى و كلانترى . مك : اين عبارت را ندارد .
( 4 ) - مج : اگر حكم يرليغ . مك . پا : اگر يرليغ .
( 5 ) - مك : مامور بود امريست .
مج : مامور امريست .
( 6 ) - مج : و خيريست بموقع .
مك : اين عبارت را ندارد .
( 7 ) - مج : آوردند او را نوازش .
مك : آوردند نوازش .
( 8 ) - مج : شمس الدين را بازخوانند . مك : شمس الدين خوانند .
( 9 ) - مج : و قچاق نامى برسم شحنگى با او بهرات فرستاد .
پا . مك : اين عبارت را ندارد .