سعدى « 1 » :
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * اگر ناخدا جامه بر تن درد
و گفت : اگر خشنواز مكرى كرده « 2 » باشد اين شخص را چه ضرورت است كه دست و پاى « 3 » در ميان نهد و خود را بدست هلاكت « 4 » دهد و پايمال و بال و نكال گرداند « 5 » ، و اگر ما هلاك شويم بعد از آنكه اين شخص مرده باشد او را چه فايده حاصل آيد ، پس فيروز با تمامى سپاه راه بيابان گرفت ، اين شخص او را ببرد بدشوارترين راهى و درازترين باديهء ، بيابانى « 6 » بىپايان كه اثر طوفان آتش سموم از تنور گردبادش بكرهء اثير ميرسيد ، و ديدهء پرآب « 7 » تشنهاء پشتهاى آن صورت هلاك در آينهء سراب معاينه « 8 » ميديد ،
سلمان :
هوايش ز فرط حرارت به حدى * كه چون موم گشته دل سنگ ذايب
مزلزل زمين از رياح عواصف * مستر هوا از غبار غياهب
همچنين ميرفتند تا پنج روز و شش را « 9 » به هيچ جا نرسيدند « 10 » [ ده روز گذشت
هامش
( 1 ) - مج . پا : فيروز قبول نكرده سخن هيچكس را استوار نداشت ، خدا كشتى آنجا . . .
مك : فيروز قبول نكرد . سعدى : خدا كشتى آنجا . . .
( 2 ) - مج : كرده باشد اين . مك : كرده اين .
( 3 ) - مج : و پاى در ميان . مك : و پا در ميان .
( 4 ) - مج : هلاك . مك . مد : هلاكت .
( 5 ) - مك . مد : گرداند . مج : گردد .
( 6 ) - مك : بيابانى بىپايان كه اثر . مج : بيابانى كه اثر .
( 7 ) - مك : پرآب تشنهاء پشتهاى . مج : پرآب پشتهاى .
( 8 ) - مج : معاينه ميديد ، بيت : هوايش . . . مك : معاينه ديد ، سلمان : هوايش . . .
( 9 ) - مج : و شش را به هيچ . مك : و شش به هيچ .
( 10 ) - عبارت : [ ده روز گذشت و پانزده روز نيز . . . حروف چشمهء آفتاب نميديدند ] از زيادات مج ، پا مىباشد .