سلطان غياث دين كه ز درياى همتش * درّيست آفتاب و حبابيست آسمان
و ازو سخنان غريب و « 1 » بديع و عبارات عجيب منقول است « 2 » و تخصيص ذكر او بدان سبب است .
از آن جمله از پدر خود شنيدهام كه : مولانا مظفر را به جهت بىاهتمامى از جانب ملك غياث الدين غبارى در دل آمده و « 3 » رنجيدهخاطر بجانب جلال الدين « 4 » شاه شجاع بفارس « 5 » رفت . شاه خواست كه در نظر « 6 » مولانا اظهار تجملى ( كندظا ) چون از مملكت دور آمده بود و بر اوضاع ملوك خراسان اطلاع تمام داشت . پس مجلسى پادشانه از روى تكلف ترتيب داد . و جمعى « 7 » كثير از فضلا و ندما را « 8 » احضار فرمود . و جهت مولانا مظفر مكانى معين ساخته بارش دادند . چون مولانا درآمد او را به مكان معيّن اشارت كردند مولانا البته « 9 » بان مكان التفات ننمود و از همهء « 10 » مردم درگذشته بر كنار زيلوچه شاه بنشست چنانچه ميان شاه و مولانا زيلوچه و تكيه بالش حايل ماند و « 11 » پس اين معنى بر خاطر شاه گران آمده از مولانا پرسيد كه ميان « خر »
هامش
( 1 ) - مج : و از سخنان غريب و بديع . مك : و از او سخنان بديع .
( 2 ) - عبارت . ( و تخصيص ذكر او بدان سبب است ) از زيادات مج مىباشد .
( 3 ) - مج : در دل آمده رنجيده . مك : در دل آمد و رنجيده .
( 4 ) - مج : بجانب جلال الدين شاه . مك : بجانب شاه .
( 5 ) - مج : شجاع بفارس رفت . مك : شجاع رفت .
( 6 ) - مج : كه در نظر مولانا . مك : كه در مولانا .
( 7 ) - مج : جمعى . مك . مد . س : جمع .
( 8 ) - مج : ندماء را احضار . مد . س : ندما احضار .
( 9 ) - مج : او را به مكان معيّن اشارت كردند مولانا البته التفات .
مك . مد . س : درآمد به آن مكان التفات .
( 10 ) - مج : و از همه مردم .
مك : و از مردم .
( 11 ) - مج : و تكيه بالش حايل ماند و بس .
مك . س . مد : و تكيه حايل ماند بس .