هوا ز گرد وز خاك وز خون بگونهء رنگ * بنفشه طبرى گشت و لاله نعمان
آن روز از غرهء صباح تاطرهء « 1 » رواح و روز ديگر از مطلع صبح پسين تا اول نماز پيشين جنگ و جدال و كشش و و كوشش و قتال بود خواجه بهادر و جله بهادر جام هلاك نوشيده سر در سر سوداى خام كردند ، دوا از قتل ايشان دردمند و غمگين « 2 » گشته پرسيد كه درين حصار چه مقدار مردم باشند ، امرا عرضه داشتند كه آنچه ما مىبينيم كه جنگ و جلادت و مبارزت و مبادرت مينمايند دويست كسى خواهند بود . دوا گفت تا اين دويست كس را بدست آريم دو هزار مرد ما را خواهند كشت . و دو سه هزار مرد ديگر مجروح خواهند گشت « 3 » ، مصلحت آنست كه از اين محاربه و محاصره دست بداريم و اين كهنه رباط خاكسار را كالعدم انگاريم .
ع « 4 » : انگار كه در نيامدى بيرون رو .
مقارن اين حال اشراف و ارباب كوسويه شهاب الدين زيرك را با دو تن ديگر از اعيان آنجا پيش دوا فرستادند تا شرايط دعا و ثناء تقديم نمودند كه اگر پادشاه « 5 » عالىجاه رقم عفو جزيل و قلم صفح جميل بر طومار عصيان و اوزار ما ميگشايد در قلعه « 6 » ميگشائيم و بخدمتگارى پيش سپاه منصور « 7 » او بيرون مىآئيم دوا در ميان آن حيرت و نگرانى از اين صورت بغايت خرّم و مسرور گشت و تيلاق نامى را بايست
هامش
( 1 ) - غرّه : آغاز . و الطرّة : طرف الشئى و حرفه . الجبهة . الناصيه . و الرواح : العشى و يقابله الصباح .
( 2 ) - مج : غمگين . مك : اندوهگين .
( 3 ) - مج : و سه هزار ديگر را مجروح خواهند كرد . مك : و دو سه هزار مرد ديگر مجروح خواهند گشت .
( 4 ) - مج : ع . مك : ندارد .
( 5 ) - مج : و ثنا تقديم نمودند و گفتند اگر پادشاه .
مك : و ثنا بتقديم رسانيده گفتند اگر پادشاه .
( 6 ) - مج : اوزار ما ميگشايد در قلعه .
مك : اوزار ما ميكشد درى قلعه .
( 7 ) - مج : سپاه منصور او .
مك : سپاه او .