و چنين گويند كه « 1 » ظاهر « 2 » آبشناس كه در « 3 » معرفت آب زيرزمين در روى زمين نظير نداشته - چنان كه نقل است كه در صحرائى كه كس را توقع آب نبودى ظرفى را كه تنگ ميگويند پرآب كرده در آن صحرا پنهان كرده بودهاند « 4 » و او را بدان صحرا آورده گفتهاند كه تفحص و تعمق فرماى كه در اين صحرا هيچ آب هست كه چاهى فرو توان برد . طاهر بر سر پشته بالا رفته و بعد از تفحص كامل و تامل بسزا گفته كه در همهء اين صحرا يك تنگ آبست - اين طاهر « 5 » روزى بسرحد آن بلوك رسيده گفته كه قوايم اسب من تا زانو در ميان آب ميرود . و چون نزديك بوسط آن عرصه آمده گفته اسب من در دريا آشنا « 6 » مىكند .
و از لطايف ميوههاى آن ولايت ناشپاتى زمستانى است « 7 » كه در هيچجا بلطافت آن نشان نميدهند كه او را « 8 » خسروانى ميگويند و تا فصل بهار آن را نگاه ميدارند . و ديگر از غرايب ثمار عنابى است كه مثل انگور بيدانه استخوان ندارد و در تمام ولايت از اين عناب « 9 » همين يك درخت است كه از آثار برزين حكيم « 10 » است و آن قريه برزين
هامش
( 1 ) - مج : گويند ظاهر . س . مك : گويند كه طاهر .
( 2 ) - مج : ظاهر بظاء نقطهدار و مك : بطاء مهمله .
( 3 ) - مج : كه در معرفت . مك : كه معرفت .
( 4 ) - مج : بودهاند . مك . بودند .
( 5 ) - در نسخه مج در اينجا طاهر بطاء مهمله نوشته شده است .
( 6 ) - مج : اسب من در دريا آشنا .
مك : اسب من آشنا .
س : شنا . و ( آشنا ) - شنا . فرهنگ آنندراج .
( 7 ) - مج : ولايت ناشپاتى زمستانى است كه در هيچجا بلطافت .
مك : ولايت امرود است كه در هيچ بلطافت .
( 8 ) - مج : نميدهد كه او را . مك : نميدهند و آن را .
( 9 ) - مج : ولايت ازين عناب همين . مك : ولايت همين .
( 10 ) - برزين حكيم : برزين وزن پروين نام يكى از موبدان دين زردشتى است كه آتشكدهء ساخت و او را « آذربرزين » نام نهاد . ابو الفرج رونى گويد :گرد لاله ز فروغ لاله * گوئى آتشكدهء برزين استو در برهان گويد : « آتشكده برزين » آتشكدهء ششم است كه موبد بزرگ برزين ساخت .
زراتشت بهرام گويد :بدآن پير را نام برزين كروس * بيامد بهنگام بانگ خروس( فرهنگ برهان قاطع . جهانگيرى . آنندراج )