روز پنجشنبه از تهران حركت شد ، روز پنجشنبه مراجعت از فرنگستان وارد بندر انزلى شديم ، يعنى قدم به خاك ايران گذاشتم ، روز پنجشنبه وارد تهران شديم ، روز پنجشنبه از تهران به ييلاق بيرون رفتم .
و من العجائب و الغرايب
6 روز بعد از ورود تهران تلگرافى مستوفى الممالك فرستاده بود ، سر پاكت نوشته بود ، تلگراف بامزهايست ، باز كردم ديدم ، آقا خان تلگرافچى خمسه نوشته است كه عباس ميرزا به اسم شكار و غيره چند روز بود از زنجان بيرون رفته بود ، حالا آدمهايش آمده مذكور كردند كه در يك شبانهروز بيست و پنج فرسنگ راه فرار كرده از راه خلخال به اردبيل و گويا به سرحد روس رفته است . عموم مردم يك نوع حيرت و تعجبى كردند كه به تصور نمىآيد . بىجهت ، بىسبب بدون هيچ دليل آدم از حكومت و دولت و لقب و غيره فرار كند روانيست ، مگر خبث طبيعت و رذالت و نانجيبى ، خلاصه زياده چه نويسم .
[ در حاشيه ] :
شاهزادهء بىعار مادرقحبه سر از بادكوبه و لنكران درآورده است ، دولت روسيه هم اعتناى سگ به او نكرده است و اذن نداد به تفليس يا پطر برود ، در همان شهرهاى قفقاز گه خود را خورده راه خواهد رفت . تف به روح مادرش . [ 385 ]
فرخ خان از روز ورود الى حال كه 17 شعبان است ناخوش بسترى است ، خدا شفا بدهد ، بيچاره فرخ خان همانطور ناخوش بود تا اينكه در روز عصر هفتم رمضان در تهران فوت شد ، بسيار بسيار بسيار افسوس خورديم ، خيلى خيلى اوقاتم تلخ شد . بسيار بد . عجب اوضاعى است ، هزاران آدم پير بىمصرف لوطى زنده مىمانند ، اين بيچاره مىميرد .