در ميدان اسبدوانى بعد از توصيف ايلچى كبير اسپانيول و همسرش دربارهء دختر وى چنين مىنگارد :
. . . اما يك دخترى داشت كه در حسن و وجاهت مثل نداشت ، چشم و ابرو سياه ، خوش زلف ، خوشگيس ، خوشدهن و دندان . خلاصه به افسوس گذشت ( ص 165 ) .
« پرنسس غرامان دختر رئيس اكسپوزيسيون بلژيك كه مثل يك ماه نشسته بود ، زلف پريشان ، سرگيسها لوله كرده ، حقيقت به تعريف نمىآيد ، جاى افسوس . . . ( ص 165 ) .
در بادنباد :
. . . زن ايلچى روسيه كه مقيم ايتالياست اينجا به هواخورى آمده است ، بدون شوهرش ، به به چه زنى بود ، مثل جواهر ، چانهگرد ، چشم و ابرو سياه با حالت ، بانمك . خيلى صحبت كرديم ( ص 142 پاراگراف دوم ) .
در وين
« در همهء شهر وين و اطراف كه ديده شد ، در خاك اطريش يك نفر آدم بدگل ديده نشد ، جميع زنها و دخترها و پسرها در كمال وجاهت و خوشگلى هستند . . . . ( ص 240 پاراگراف آخر ) .
به هر روى پس از سير و سياحت فرنگستان از راه روسيه و قفقاز وارد درياى خزر شد و از طريق انزلى به كشور بازگشت . آنگاه از همان جا به اتفاق همراهان عازم تهران گرديد .
در راه انزلى به تهران نيز جسته و گريخته خاطرات خود را به رشتهء تحرير درآورد . كه در اين كتاب آن را به دنبال خاطرات فرنگستان آورده است .
بهاينترتيب ناصر الدين شاه در روز پنجشنبه 8 شعبان 1295 وارد تهران شد و سفر دومش به فرنگستان پايان يافت و يازده سال بعد يعنى در سال 1306 ه . ق مجددا شرايط سفر را مهيّا ديد و براى بار سوم راهى فرنگستان گرديد .