توى ميدان توپخانه آن روزنامهفروش بدصدا رسيد . معتضد السلطنه « قانون » خواست . بلند گفت ندارم . آرام گفت دارم دو قران . يكمرتبه ديدم امير نصرت مرا صدا مىكند دائى جان دائى جان . . . جمعيت دور روزنامهفروش جمع شد . . . ناصريه را گرفته سرازير شدم و آن روزنامهفروش بدحنجرهء بدصدا تا دم شمس العماره گوش مرا كر كرد .
از بس كه گفت راجع به تدين و آقاى آقا سيد حسن مدرس .
جنازهء جمهورى
بعضى تكهها فراموش مىشود ، بعضى شايد مكرر . زيرا من كمحافظه هستم . اين روزها بدتر شدهام . رئيس الوزرا براى روز جمعه عيد لباس گلى نوظهورى با كلاه تازه براى خود تهيه نموده بود كه بپوشد و سلام ميدان مشق برود . رنود فهميدند سه روز قبل سگى را لباس قرمز پوشانده كلاه عجيبى سرش گذاشته توى بازار گرداندند كه رئيس جمهور بازار آمد ، تشكر از بازارى كند . يك روز بعد آن عمارى درست كرده در خيابان آتش زدند كه جنازه و نعش جمهورى است .
تدين و مدرس
جريدهء مفلوك كثيف « توفيق » كه چاپ آن چپ و راست گرفته و صفحهء دوم و سوم آن خوانده نمىشود ، فروشنده هم تا به دست مشترى مىداد مثل برق مىگذشت .
تدين و مدرس
اى باد صبا برو به مجلس * برگو به تدين و مدرس
ما ملت مستمند ايران * هستيم تماممان پريشان
گر آنكه وكيل ملت هستيد * بايد بكنيد حفظ ايمان
اين قال و مقال از چه باشد * از پارلمان به اوج كيوان
مردم همگى اميدوارند * تا كار كنيد بهر ايشان
باقى اشعار خوانده نمىشود . ايضا :
سيزده بدر
بتول خانم نشستهاى * در اطاقها را بستهاى
مگر چو من تو خستهاى * امسال تو با ننه قمر
سيزده بدر نميرى مگر * زينب خانم كجا بودى
اين ور و آنور بودى