تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2677

مساهمون:

ص٢٦٧٧
سه سال به آنها خوش نگذشت قدم او را بد مىدانند و حالا خوشحال . سلسلهء قاجاريه بودند كه باطنا گمانهاى ديگر مىكردند و حالا برعكس خوشحال‌ترند زيرا كه سه سال بود متصل به آنها فحش مىدادند و تهديد به قتل مىكردند . دچار شر بزرگى شده بودند ، حالا آسوده شدند . شاه و نايب السلطنه از خودشان است . بدون آن‌كه مسئول باشند و مورد طعن و دق شوند . ناهار آقاى عماد السلطنه و حاجى عز الممالك آمدند منزل ما . صحبت زياد شد . نمىدانيم باز چه خواهد شد . ساعت چهار غروب مانده باغ رفتيم . هواى باغ بواسطهء سقفهاى آهن گرمتر از جاى ديگر است .

موثق الدوله و حشمة الدوله

موثق الدوله براى وزارت دربار جان مىدهد . اين هم خوب انتخابى بود . حشمت الدوله ، ناظم خلوت ، لقمان الدوله و بيشتر پيشخدمتهاى شاه در باغ بودند . حشمت الدوله كه دستور العمل مىداد و امر و نهى مىكرد از آدمهاى خوب است . همه او را دوست دارند . گفتند دفتر و كابينهء اعليحضرت باز رجوع به خودش است .

سلام احمد شاه

يك قالى كار كرمان ابريشمى كه تصوير رجال بزرگ عالم را كشيده بود و نهايت امتياز را داشت آورده جلوى حوض و زير اطاق جنب برليان انداختند . صندلى جواهر را روى آن ، يك عسلى هم مقابل آن گذاشتند كه شاه پاى خود را كه به زمين نمىرسد روى عسلى بگذارد . يك دسته موزيك كه همه بچه هستند علاء الدوله از شهرى گرفته بود اين مدت جزو سوار بغدادى كرده بودند حاضر شده بودند ، با يك دسته به قدر بيست و پنج نفر گارد افواج اميريه وزير نظام سردار كل با سردار مؤيد و جمعى صاحب منصب آمده بودند . مردم جوقه جوقه ايستاده و نشسته صحبت مىكردند . نديم السلطان مىگفت جمعى از خطيب پرسيدند چه خطبه تهيه كرده است . جواب داد امروز خطبه ندارد رسمى نيست . اگر زياد اصرار كنند فقط يك شعر از زبان شاه حاليه مىخوانم .
پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت * ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم « 1 »
هامش
( 1 ) - فروخت كمتر هم فروخت . ( حاشيه )