بوديم هيچ ديده نشد . اين راه معدن شكار است . امروز بخت ما بود . هميشه شكارگاه صبح اعليحضرت اين جاها بود . بر خودمان فحش مىداديم . ديروز هم همين سمت با شاه آمده بوديم . از غرايب بود كه شكار ديده نشد . چون سرماى سخت نشده و برف هيچ نيامد گويا تمام شكار از ييلاق و كوه البرز و ورجين نيامدهاند . از ده هداوندها كه گذشتيم عزيز السلطان غفلة ملاقات شد . هرقسم بود گذشتيم آخر نشد كه ملاقات اتفاق نيفتد .
شيخ شيپور
شيخ شيپور مقلد كلاه نمدى به سر گذاشته صداهاى غريب و عجيب بيرون مىآورد . يك زربه تيهو روى سنگ راه مىرفتند . فخر الملك پياده شد به دقت تيرى انداخت ، همه بلند شده رفتند . قدرى پائين رفته يك دانهاش پيدا شد . زربهء ديگر تيهو ديده شد . من تيرى انداختم يك دانهاش زخمى شد پشت يال افتاد . هرچه گشتيم پيدا نشد . قدرى رفته شش دانه شكار در طرف دست چپ ديده شد تاخت آورديم تا ما رسيديم از بغلهء دست راست بالا رفته بودند . سه تير گلوله فخر الملك و سه تير گلوله من انداختم هيچ كدام نخورد . مأيوس شده به راه افتاديم . اغلب تاخت آمديم . مختصر كلام عصر قصر فيروزه رسيديم . نمازى كرده سوار شديم . يك ساعت از شب گذشته به خانهء فخر الملك رسيديم . من خداحافظى كرده به سمت خانه آمدم .
لطفعلى خان توله استاپ را « مرس » كرده بود عقب مانده . تنها ، ساعت دو و نيم از شب گذشته منزل رسيديم . خسته مانده چايى خورده راحت شدم .
سهشنبه 22 جمادى الاولى - صبح خانهء حضرت و الا رفتم . گفتند خانم شاهزاده عيال عماد السلطنه سخت ناخوش است . همه آنجا هستند . رفتم آنجا . حكيم زيادى جمع بودند . خانم شاهزاده سخت ناخوش بود . هيچ هوش و حواس نداشت . متصل هذيان مىگفت . محرقه و مطبقه گرفته . [ تابنده خانم ] بيچاره دخترش ديشب ساعت شش مرحومه شد . آبله بيرون آورده بعد از آنكه دو چشمش كور شده بود مرد . اين طفل دوم عماد السلطنه است كه در اين سال مرده . خود خانم شاهزاده نمىداند . متصل مىگويد دواى او را چه داديد ؟ غذا چه خورد ؟ از بسكه خودش ناخوش است هيچ كس ملتفت آن طفل نشد . خداوند شفائى كرامت فرمايد . مؤتمن الدوله آنجا بود . اين طفل يك سال داشت ، خانهء حضرت و الا مراجعت كردم حمام رفتم . اوقاتم به شدت تلخ بود .
از آنجا پياده با رمضان منزل آمدم . آنى دقيقهاى در اين دنيا كسى راحت نخواهد بود .
هميشه غم و اندوه دست به گردن است .
چهارشنبه 23 - صبح خانهء خانم شاهزاده رفتم حالتش مغشوشتر بود . ميرزا محمد حسين طبيب خودمان مىگفت بايد خون گرفت . دو نفر ديگر اجازه نمىدادند .
سلطان الحكما آمد تصديق گفتهء ميرزا محمد حسين را كرد . نه دانه زلو انداخته شد . شب حضرت و الا تشريف بردند من با حسين خانهء امين نظام رفتم . . . « 1 » تماشا داشت .
هامش
( 1 ) - نقطهچين در اصل است .