بروند ؟ گفتند ما هيچ نمىدانيم و از بيرون اطلاعاتى نداريم ، هرچه صلاح مىدانيد بكنيد .
تحيّر از اين اوضاع ناگوار
بعد يك و نيم به غروب مانده بيرون آمده ، به خانه آمده قدرى متحير و متألم ؛ خدايا ، اين چه اوضاع است كه عموم را فراگرفته و اين چه تنگى و تضييق است كه مردم را احاطه كرده ؟ سر خرمن و گندم فراوان ، امسال دكانهاى نانوايى غير از اينكه پر از ضجّه است و روى منبرها عوض نان مردم دستهدسته روى هم ايستاده ، زنها و اطفال در كوچهها از بىنانى و بىچيزى دل هر قسى القلب را آب مىكند . فقط كسانى كه قدرى آسودهترند باز عيالات محبوسين و مقتولين و تعبيدشدگان كه از شدت بهت و گيجى و غصه و ترس ملتفت نان ، چندان نيستند و مثل اينكه آنها را با مرفين انژكسيون زده باشند ، حال التفات ندارند و باز حال محبوسين كه از جهت توجه آنها به گرسنگى عيالاتشان ملتفت به حال خودشان نيستند . آخ خدا ، آيا مصيبتى بالاتر از اين مىشود كه نوع بشر مصيبت را هم نتواند بگويد مصيبت است .
بعد از خانه مقارن غروب بيرون آمده ، فقط براى اينكه خود را مشغول به مهملاتى كرده باشم ، از راه ولگردى رسيدم به خانه حاج صادق بانكى . در زدم .
گفتند نيست . احوال پرسيش را پيغام دادم . بعد از پاچنار بهسمت خيابان ، كه راهى رفته باشم . يك از شب به مغازه خلخالى رفته ، نسيم و خلخالى ، دكتر احمد خان ، پرويز و دو سه نفر ديگر آنجا بود [ ند ] . قدرى به شوخى و جدى با دكتر و غيره صحبت .
مأموريت حاج آقاى شيرازى از طرف وثوق الدوله به رشت
آقا شيخ احمد آمد مرا بيرون خواست . گفت محرمانه همين دو سه روزه بايد بروم رشت . دو سه ملاقات هم با وثوق الدوله چه قبل از كابينهاش و چه بعد با او كرده ، مذاكراتى كه شده اين است كه ضديت جنگلىها را از خودش كه او را نمىخواهيم بردارد و حالا هم حاج آقاى شيرازى را مامور و رسول از طرف خودش كرده كه با من بيايد جنگل و جنگلىها را ملاقات و قراردادهايى بكنند