تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧

جايزه براى لو دادن انبار گندم

امروز مسجد شاه كه جمعيت آمده و ناطقين بر ضد همديگر حرف مىزدند ، شجاع نظام برزو را نگذاشتند حرف بزند . تدين نطق كرده قرار گذاشتند هركس انبار سراغ بدهد خمس ، مال او . بعد تا ساعت دو از شب حجره خلخالى با آقا ميرزا على آقا و آقا شيخ على بادكوبه‌اى مشغول صحبت . بعد بلند شده به خانه آمدم . ننه اسماعيل مشغول گريه از بدحالى اسماعيل . باقر هم آمده بود كه مادرش مرده و نعش [ او ] زمين مانده . بالاخره با هزاران غصه نان و ماست و سبزى و تربچهء باغچه و پنير خورده خوابيدم .

[ امور روزانه ]

دوشنبه هفدهم رجب . - صبح بعد از چايى به وررفتن باغچه‌ها تا نزديك ظهر [ مشغول بودم ] . باقر هم صبح آمد بيست و پنج هزار به او براى حمل جنازه مادرش دادم ، رفت . اما بيچاره چه حالى كه خداوند خودش ترحمى به عموم فرمايد . بعد ناهار آبگوشت خورده بعد چايى . صبح هم آرد صندوق را من و احمد توى پيت ريخته ، چهار پيت آرد و قدرى برنج به قدر شش هفت رى . خداوند را شكرگزارم . بعد از چايى ، عصر ننه اسماعيل به مريضخانه با نان جهت اسماعيل رفت . بعد احمد را هم فرستادم خانه عمه‌اش كه ظرف برنج و روغن گرفته كه برايش خريده فرستاده شود . من هم مشغول وجين باغچه‌ها .

دوسيه معاون همايون

يك به غروب آقاى عين الممالك آمده قدرى صحبت دوسيه معاون همايون شد كه على الظاهر سابقه او را خوب ننوشته . قرار شد اسنادى كه براى خوردن او مال دولت را ضبط است ديده ، اگر صحيح است همراهى از او نكنيم و الا همراهى بشود . بعد مقارن غروب باهم بيرون رفته ايشان به منزل ، من هم به خيابان .

فوت آقا ميرزا عبد الشكور

ميرزا شفيع خان پسر مصباح الملك مرحوم را ديده ، گفت ديشب آقا ميرزا عبد الشكور مرحوم شد و امروز نعش او را به چارده معصوم بردند . واقعا خيلى تأسف خوردم كه چقدر مردمان با علم زاهد هم به اين ذلت بايد دچار شوند . بعد دكان آقا سيد جواد فخار رفته ، آن بيچاره هم نقل كرد كه ديشب سه خروار از